عجایب و معجزات شگفت انگیزی از امام رضا (ع)

طی الارض امام رضا (ع) از مدینه به بغداد و کفن و دفن امام کاظم(ع)
می گویند: امام رضا(ع) در مناظره ی خود با پسر ابوحمزه (در مورد امامت خویش و کفن و دفن کردن امام کاظم(ع) در حالی که جسد شریف امام کاظم(ع) در بغداد و امام رضا(ع) در مدینه بود) فرمود: «به من بگو آیا حسین بن علی(ع) امام بود؟»
گفت: «بلی».
حضرت فرمود: «پس چه کسی آن حضرت را دفن نمود؟»
گفت: «علی بن الحسین(ع) .»
حضرت فرمود: «علی بن الحسین(ع) کجا بود؟»
گفت: «در کوفه نزد ابن زیاد، زندانی بود، اما با اعجاز بدون این که آنها باخبر شوند به کربلا آمد و پدر خویش را دفن کرد و سپس به زندان برگشت.»
امام رضا(ع) فرمود: «کسی که به علی بن الحسین علیهماالسلام قدرت داد که به کربلا بیاید و پدرش را دفن کند و برگردد، می تواند به من نیز این قدرت را بدهد که به بغداد بروم تا پدرم را کفن و دفن کنم، در حالی که نه در زندان هستم و نه در اسارت.»(۴) .

نشان دادن معجزات شگفت انگیزی به اهالی بصره و رؤسای نصاری و یهود (جاثلیق و رأس الجالوت)
محمد بن فضل هاشمی می گوید: زمانی که امام موسی بن جعفر(ع) وفات کرد، به مدینه آمد و به خدمت امام رضا(ع) رسیده، به عنوان امام و ولی امر، بر آن حضرت سلام کردم.
سپس ودایعی که نزد من بود را به ایشان رساندم و عرض کردم: «من به بصره برمی گردم، و شما می دانید که خبر فوت امام کاظم(ع) به اهل آنجا رسیده و در مورد امامت اختلاف زیادی بین مردم بوجود آمده است و من شک ندارم که در مورد دلائل و براهین امامت شما از من سؤال خواهند کرد، حال اگر شما چیزی از آن دلائل و براهین به من نشان بدهید بسیار خوب خواهد بود.»
امام رضا(ع) فرمود: «این موضوع بر من مخفی نیست.
به دوستداران من بگو که من به بصره می آیم، و بدرستی که نیست قوه ای جز به خداوند.»
سپس آنچه امامان باید از عبا، چوب دستی و اسلحه با خود داشته باشند را بیرون آورد و به من نشان داد.
من عرض کردم: «چه وقت به بصره تشریف می آورید؟»
حضرت فرمود: «سه روز بعد از رسیدن تو به بصره.»
پس من از خدمت حضرت مرخص شدم و به بصره رفتم و در آنجا از جانشین امام موسی کاظم(ع) از من سؤال کردند.
گفتم: «من یک روز قبل از وفات موسی بن جعفر(ع) ، آن حضرت را ملاقات کردم، ایشان به من فرمود: من از دنیا می روم، وقتی مرا دفن نمودید، به مدینه برو و این امانتها را به فرزندم رضا برسان. او وصی من و صاحب امر بعد از من است.
من نیز به دستور امام کاظم(ع) عمل کردم و امانتها را در مدینه به علی بن موسی(ع) رساندم، و ایشان وعده کردند که بعد از گذشت سه روز از رسیدن من به بصره، به بصره تشریف بیاورند و وقتی ایشان آمدند شما هر سؤالی که دارید از ایشان بپرسید.»
عمرو بن هذاب که تمایل به زیدیه و معتزله داشت، شروع به سخن کرد و گفت: «ای محمد! حسن بن محمد از فضلای اهل بیت است و در ورع، زهد، علم و سن و سال، در حد بالایی است و مثل علی بن موسی، جوانی نیست که اگر مشکلات احکام را از او سؤال کنند، نتواند پاسخ آنها را بدهد.»
حسن بن محمد که در همانجا بود گفت: «ای عمرو! چنین نگو. با آن فضیلت هایی که از او گفته شد و این که محمد بن فضل است می گوید سه روز دیگر امام رضا(ع) به اینجا می آید، همین کفایت می کند که دلیلی بر بزرگی او باشد.» و آن جمع متفرق شدند.
هنگامی که روز سوم شد، ناگاه متوجه شدیم که آن حضرت به بصره آمده و در منزل حسن بن محمد می باشد و او از امام رضا(ع) پذیرایی می کند.
پس حضرت دستور داد و فرمود: «ای حسن! جماعت شیعه و اشخاصی که با من کاری دارند را حاضر ساز و جاثلیق (بزرگ مسیحیان) و رأس الجالوت (بزرگ یهودیان) را نیز دعوت کن، و به همه بگو هر چه که می خواهند سؤال کنند.»
همه مردم اعم از زیدیه و معتزله جمع شدند ولی نمی دانستند که حسن آنها را برای چه جمع می کند.
وقتی که همه حاضر شدند، منبری برای آن حضرت گذاشته شد و حضرت بر فراز آن قرار گرفت و رو به حضار مجلس نموده و فرمود: «سلام و رحمت و برکات خدا بر شما باد! آیا می دانید چرا من سخنم را با سلام آغاز نمودم؟»
گفتند: «خیر.»
حضرت فرمود: «برای اینکه به شما آرامش بدهم.»
گفتند: «خداوند تو را رحمت کند، تو چه کسی هستی؟»
حضرت فرمود: «من علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب و فرزند رسول خداصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هستم. امروز نماز صبح را با والی مدینه در مسجد رسول خداصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم خواندم، بعد از اینکه نماز را خواندیم نامه ای را که از سوی صاحبش به او رسیده بود به من نشان داد و با من مشورت کرد. و من هم او را راهنمایی کردم و وعده دادم که بعد از نماز عصر، به مدینه برمی گردم تا جواب نامه را نزد من بنویسد و من به وعده ام عمل خواهم کرد، و نیست هیچ حول و قوه ای جز به خداوند.»
آنگاه مردم گفتند: «ای فرزند رسول خدا ما را همین قدر کفایت می کند و شما نزد ما راستگو هستید و برای ثبوت امامت شما دلیلی دیگر لازم نیست.»
سپس برخاستند بروند که حضرت فرمود: «بمانید و متفرق نشوید. من شما را در اینجا جمع نموده ام. تا شما از هر چه که می خواهید از من سؤال کنید، آثار نبوت و علامتهای امامت را نمی یابید مگر نزد ما اهل بیت.»
پس عمر بن هذاب شروع کرد و گفت: «محمد بن فضل هاشمی، کلماتی درباره ی شما می گوید و مقاماتی برای شما قائل است که قلبها آن را قبول نمی کنند.»
حضرت فرمود: «آنها چیست؟»
گفت: محمد بن فضل هاشمی می گوید: شما هر آنچه را که خداوند نازل فرموده است می دانید و می توانید بر هر زبان و لغتی صحبت کنید.»
امام رضا(ع) فرمود: «محمد بن فضل راست می گوید، من آنها را به او خبر داده ام. پس بشتابید و سؤال کنید.»
عمرو بن هذاب گفت: «ما قبل از هر چیز شما را با زبان امتحان می کنیم. ما در این شهر افراد مختلفی اعم از رومی، هندی، فارسی و ترکی زبان داریم. همه ی آنها را حاضر می کنیم تا شما با آنها صحبت کنید.»
پس آنها را حاضر کردند.
حضرت فرمود: «صحبت کنید به آنچه دوست دارید. اگر خدا بخواهد به هر یک از شما با زبان خودتان پاسخ خواهم گفت.»
پس هر کدام از آنها با زبان و لغت خودشان مسأله ای را پرسیدند و امام رضا(ع) هم با لغت خودشان، به آنان پاسخ گفت.
مردم بسیار تعجب کرده و حیران ماندند و تصدیق کردند که امام(ع) از خود آنها به زبانشان وارد تر و فصیح تر است.
سپس حضرت، به عمرو بن هذاب توجه نموده و فرمود: «اگر به تو خبر دهم که در همین ایام تو یکی از اقوامت را به قتل می رسانی آیا مرا تصدیق می کنی؟» او گفت: «خیر! چون غیب را فقط خدا می داند.»
حضرت فرمود: «آری، اما آیا خداوند نمی فرماید:( عَالِمُ الْغَیبِ فَلَا یظْهِرُ عَلَىٰ غَیبِهِ أَحَدًا ) (۵) .
(یعنی: خدا عالم به غیب است و ظاهر نمی کند غیبش را بر احدی الا آن کسی از فرستادگانش که برگزیده باشد.)
پس رسول خداصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نزد خداوند مرتضی می باشد و ما ورثه ی همان رسولی هستیم که خداوند از غیب خود هر آنچه را خواسته است، به او خبر داده و او را مطلع و آگاه ساخته است، پس ما به آنچه که در گذشته رخ داده است و آنچه که در آینده تا روز قیامت رخ خواهد داد. آگاه هستیم.
ای پسر هذاب، آنچه به تو خبر دادم در ظرف پنج روز واقع خواهد شد. پس اگر آنچه را که به تو گفتم در این مدت صورت نگرفته، پس من دروغگو و افتراء زننده هستم، ولی اگر صحیح شد بدان که تو رد کننده ی خدا و رسول او هستی.»
سپس امام رضا(ع) فرمود: «چیز دیگری نیز هست و آن اینکه، تو بزودی نابینا خواهی شد و چیزی را نمی بینی، نه زمین را و نه کوهی را.
مطلب دیگر این که: تو بزودی به دروغ قسم خواهی خورد، لذا به مرض پیسی مبتلا می شوی.»
پس به خدا قسم! هر چه امام رضا(ع) فرموده بود، بر سر عمرو بن هذاب آمد.
سپس امام رضا(ع) رو به جاثلیق کرده و فرمود: «آیا در انجیل، دلیلی بر پیامبری حضرت محمدصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هست؟»
جاثلیق گفت: «اگر چنین چیزی باشد ما آن را انکار نمی کنیم.»
حضرت فرمود: «از سکینه که در جزء سوم (سفر سوم) از کتاب انجیل است به من بگو.»
گفت: «نامی از نامهای خدای متعال است که بر ما اظهار آن جایز نیست.»
حضرت فرمود: «اگر بر تو ثابت کنم که آن اسم محمدصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و یاد اوست و عیسای پیامبر، به آن اقرار کرده و آن را برای بنی اسرائیل بشارت داده است، اقرار می کنی، و درصدد انکار آن بر نمی آیی؟»
گفت: «اگر چنین کنی اقرار می کنم چون من انجیل را رد نمی کنم و منکر آن نیز نمی شوم.»
حضرت فرمود: «پس بگیر برای من جزء سوم را که در آنجا نام محمدصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ذکر شده و عیسی به پیامبر اکرم حضرت محمدصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بشارت داده است.»
جاثلیق گفت: «این هم جزء سوم.»
امام رضا(ع) جزء سوم از انجیل را گرفته و خواند، تا رسید به نام پیامبرصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، سپس رو به جاثلیق نموده، فرمود: «این پیامبری که در اینجا توصیف شده است، کیست؟»
جاثلیق گفت: «او را توصیف کن.»
حضرت فرمود: «چیزی از خود نمی گویم بلکه توصیفی که خدا گفته است را ذکر می کنم: او صاحب ناقه و عصا و عبا می باشد، پیامبر امی است که نام مبارک او در تورات و انجیل نوشته شده، طیبات و پاکی ها را حلال و خبائث و ناپاکیها را حرام می نماید. تکالیف و گناهان سخت را برمی دارد و زنجیرهایی که مانع از پیمودن راه رستگاری و طریق عدل و مستقیم می شوند، از بین می برد.
ای جاثلیق، تو را به حق عیسی که روح خدا و کلمه ی او بود آیا در انجیل این توصیفات را برای این پیامبر ندیده ای؟»
جاثلیق سرش را پایین انداخت و دانست که اگر انکار کند، کافر خواهد شد. بعد گفت: «آری! این صفات در انجیل هست و عیسی(ع) نام این پیامبر را آورده است.»
امام رضا(ع) فرمود: «اکنون که انکار نکردی و به این مطالب اقرار نمودی، جزء دوم انجیل را بیاور که در آنجا نام آن پیامبر و جانشینش و نام دخترش فاطمه و فرزندانش حسن و حسینعلیهم‌السلام ذکر شده است.»
وقتی جاثلیق و رأس الجالوت، مشاهده کردند که امام رضا(ع) از آنها به کتابهایشان عالم تر است عرضه داشتند: «قسم به خدا! چیزی فرمودید که رد و دفع آن برای ما امکان ندارد، مگر اینکه منکر تورات و انجیل و زبور بشویم، و مطالب شما را موسی و عیسی بشارت داده اند. ولی ما نمی دانستیم او محمدصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است. ولی اکنون چون شک داریم که آیا این محمد، محمد شماست و یا محمد دیگر، لذا نمی توانیم به نبوت او اقرار کنیم.»
حضرت فرمود: «چرا به شک چنگ می زنید، مگر از ابتدای خلقت تا به حال، خداوند کسی را مبعوث کرده است که نامش محمدصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم باشد؟ و آیا غیر از محمد ما، در کتابهای آسمانی، محمد دیگری دیده اید؟»
آنها گفتند: «ما نمی توانیم قبول کنیم که این محمد، محمد شماست، چون اگر به پیامبری او و جانشینی علی(ع) و فرزندان فاطمه اقرار کنیم، به اجبار مسلمان شده ایم.»
حضرت فرمود: «تو ای جاثلیق! در پناه خدا و پیامبرش ایمان بیاور و از ناحیه ی ما، بدی به تو نمی رسد و از چیزی خوف نداشته باش.»
جاثلیق گفت: «اکنون که مرا پناه دادی، نامهایی که ذکر نمودی، در تورات و انجیل و زبور آمده است.»
حضرت فرمود: «آیا سخنان تورات و انجیل و زبور راست است یا دروغ؟»
گفت: «راست است، و خدا جز حق نمی گوید.»
بعد از اینکه امام رضا(ع) از جاثلیق اقرار گرفت: رو به رأس الجالوت کرد و فرمود: «ای رأس الجالوت! جزء فلان از زبور داوود را گوش کن.»
رأس الجالوت گفت: «بخوان، خدا تو را و پدر و مادرت را مبارک گرداند.»
امام رضا(ع) شروع به خواندن جزء اول زبور را کرد تا اینکه به نام محمد، علی و فاطمه و حسنینعلیهم‌السلام رسید. پس فرمود: «ای رأس الجالوت، تو را به خدا، آیا اینها در زبور داوود نیست؟ و به تو نیز مثل جاثلیق پناه می دهم.»
رأس الجالوت گفت: «آری، عین مطالب و نامها در زبور آمده است.»
حضرت فرمود: «تو را به حق ده معجزه ای که خداوند بر موسی بن عمران اعطا نمود، قسم می دهم آیا این پنج تن در تورات به عدل و فضل توصیف نشده اند؟»
گفت: «آری، و کسی که منکر آن شود به خدا و پیامبرانش کافر گردیده است.»
امام رضا(ع) فرمود: «جزء فلان از تورات را بیاور.» و بعد خود حضرت شروع کرد به خواندن آن.
رأس الجالوت از خواندن و فصاحت و بلاغت حضرت، تعجب کرد. وقتی امام رضا(ع) به نام مقدس محمدصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم رسید، رأس الجالوت گفت: «آری اینها احمد و دختر او، و ایلیا و شبر و شبیر هستند که معنای آنها به عربی می شود: محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین.»
امام رضا(ع) آن جزء از تورات را تا به آخر خواند. سپس رأس الجالوت گفت: «به خدا قسم ای پسر محمد! اگر خوف از دست دادن ریاستی که بر تمام یهود پیدا کرده ام، نبود به احمد ایمان می آورم و دستورات شما را اطاعت می کردم، و قسم به خدایی که تورات را بر موسی و زبور را بر داوود و انجیل را بر عیسی نازل کرد، تا به حال کسی را ندیدم بهتر از شما تورات و انجیل و زبور را بخواند و به بهترین بیان و فصاحت و بلاغت، آن را تفسیر کند.»
امام رضا(ع) تا ظهر با آنان بود. وقتی ظهر شد فرمود: «من نمازم را می خوانم و به مدینه برمی گردم تا به وعده ای که به والی مدینه داده ام که آن نوشتن جواب نامه ی صاحبش می باشد، وفا کنم و فردا صبح نزد شما برمی گردم. انشاء الله.»
بعد از اینکه امام رضا(ع) نمازش را خواند، با طی الارض روانه ی مدینه شد و صبح روز بعد، برگشت و دوباره همان مجلس بر پا شد.
یک کنیز رومی آوردند و امام رضا(ع) با او به زبان رومی سخن گفت و در این حال جاثلیق که با زبان رومی آشنا بود، گوش می داد.
حضرت به زبان رومی خطاب به آن کنیز فرمود: «محمدصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را بیشتر دوست می داری یا عیسی(ع) را؟»
آن کنیز گفت: «تا زمانی که محمدصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را نمی شناختم، او را بیشتر دوست داشتم، اما بعد از اینکه محمدصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را شناختم، او را بیشتر از حضرت عیسی(ع) و سایر پیامبران دوست می دارم.»
جاثلیق به کنیز گفت: «اگر مسلمان بشوی دشمن عیسی می شوی؟»
کنیز گفت: «به خدا پناه می برم! عیسی(ع) را دوست
داشته و به او ایمان دارم ولی محمدصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نزد من محبوبتر است.»
آنگاه امام رضا(ع) به جاثلیق گفت: «آنچه که این کنیز گفت را برای مردم ترجمه کن و همچنین ترجمه کن آنچه را که تو به او گفتی و او به تو جواب داد.»
پس جاثلیق نیز همه ی اینها را برای مردم تفسیر نمود. سپس جاثلیق به امام رضا(ع) عرض کرد: «ای فرزند محمد! در اینجا مردی سندی می باشد که مذهبش نصرانی است و می خواهد با شما به زبان سندی احتجاج نماید.»
حضرت فرمود: «او را حاضر کنید.»
وقتی که حاضر شد، امام رضا(ع) با او به زبان خودش صحبت کرد و بعد سؤال و جوابهایی بین آن دو در مورد نصرانیت رد و بدل شد.
من شنیدم که مرد سندی می گوید: «بثطی بثطی بثطله.»
حضرت فرمود: «او به زبان سندی، به یگانگی خداوند گواهی می دهد.»
سپس امام رضا(ع) در مورد حضرت عیسی(ع) و حضرت مریمعلیها‌السلام با او صحبت کرد و او را قانع کرد تا اینکه وی به زبان سندی گفت: «شهادت می دهم که نیست معبودی جز خدا و شهادت می دهم که محمد، فرستاده ی خداوند است.»
بعد کمربندش را بالا برد و علامتی که به رسم نصرانیت، می بستند را به امام رضا(ع) داد و عرض کرد: «ای فرزند رسول خدا! با دست خود، این را پاره کنید.»
پس حضرت چاقویی طلب کردند و به وسیله ی آن چاقو، علامت را پاره کردند.
سپس حضرت به من (یعنی: محمد بن فضل هاشمی)، دستور داد که مرد سندی را به حمام ببرم و او را غسل بدهم و لباس بپوشانم و با خانواده ام به مدینه بیاورم.
وقتی که بحث و گفتگوها تمام شد، امام رضا(ع) فرمود: «آیا متوجه شدید آنچه را که محمد بن فضل در مورد من با شما مطرح کرده بود، درست بود؟»
همه گفتند: «آری، بلکه چندین برابر، بیشتر از آن را در شما دیدیم.»
یکی گفت: «محمد بن فضل می گوید: شما را به خراسان می برند! آیا این درست است؟»
حضرت فرمود: محمد راست می گوید، الا اینکه مرا با شکوه، عزت و جلال به آنجا می برند.»
پس در همانجا همه ی مردم به امامت امام رضا(ع) گواهی دادند. و حضرت، شب را نزد ما سپری کرد و صبح هنگام با مردم خداحافظی کرد و به من سفارشهایی فرمود و قصد عزیمت نمود.
من آن حضرت را بدرقه می کردم تا اینکه به میان دهی رسیدیم. حضرت به کناری رفته و چهار رکعت نماز بجا آورد و بعد به من فرمود: «ای محمد! برگرد و در پناه خدا باش و چشمانت را ببند.»
من نیز چشمانم را بستم. سپس فرمود: «چشمانت را باز کن. وقتی چشمانم را باز کردم دیدم در بصره نزد درب خانه ام ایستاده ام و اثری از امام نیست.»(۶) .

طی الارض امام رضا (ع) از طوس به مدینه و مکه
حسین بن محمد نوفلی می گوید: چون امام رضا(ع) به طوس آمد پس بسیار مشتاق به پسر خود امام جواد(ع) بود، پس پیش مأمون رفت و فرمود: «من می خواهم دارو بخورم و به چشمه ی آب گرم بروم، از تو درخواست می کنم که هفت روز مرا معاف کنی و رسولان تو پیش من نیایند.»
مأمون گفت: «به روی چشمم! اگر چه دوری تو برای من سخت است ولی قبول می کنم.»
پس امام رضا(ع) با خیمه و حشم و خدمت خود بطرف چشمه روان شد و چون آن حضرت آنجا فرود آمد، به خواص خود فرمود: «هیچ کس بیرون نشود و گرد چشمه نگردد.»
بعد به هفت خادم خود دستور فرمود که بر درب خیمه باشند و نگذارند که هیچ کس وارد شود.
آن گاه با طی الارض به مدینه تشریف برد و در منزل والی مدینه قیم شد، سپس از آنجا به مکه رفت و از آنجا به طوس برگشت.
مأمون ملعون چون روز هفتم شد نزد آن حضرت آمد و ایشان را به لشکرگاه برد. آنگاه نامه ی عبدالله بن عبدالله الهاشمی (والی مدینه) رسید که: «علی بن موسی(ع) به نزد ما آمد و آنگاه به طرف مکه رفت و من خواستم که امیرالمؤمنین را خبردار نمایم.»
از داود (والی مکه) نیز نامه ای رسید که: «علی بن موسی(ع) در مکه مقیم است و آن ساعت که به اینجا رسید من خبر او را رساندم.»(۷)

ظاهر شدن و ناپدید شدن شگفت انگیز چند تکه طلا
اسماعیل بن ابی الحسن می گوید: با امام رضا(ع) بودم که آن حضرت دستش را به زمین زد انگار که می خواهد چیزی را از زمین بیرون بیاورد، ناگهان چند تکه طلا ظاهر شد.
سپس حضرت دوباره دستش را کشید و آن چند تکه طلا ناپدید شدند.
با خودم گفتم: «ای کاش! یکی از آنها را به من می داد.»
حضرت رو به من کرد و فرمود: «هنوز وقت آن نرسیده است.»(۸)

در آوردن شمش طلا از زمین
ابراهیم بن موسی گوید: روزی امام رضا(ع) از مدینه برای کاری بیرون رفته بود و من نیز در خدمتش بودم و در آن وقت آن حضرت جایگاه خود را در زیر درختی قرار داده بود.
من عرض کردم: «فدای تو شوم، عید نزدیک شده است و من درهمی ندارم.»
امام رضا(ع) با چوب تازیانه ای که در دست داشت زمین را کاوید و شمشی از طلا را در آورده و بدست من داد و فرمود: «این را به مصرف برسان و لیکن آن چه را که دیدی برای کسی نقل نکن.»(۹) .
ابراهیم بن موسی قزاز می گوید: روزی در مسجد خدمت امام رضا(ع) رسیدم و از آن حضرت درخواست کمک مالی نمودم و بسیار اصرار کردم و حضرت قبول فرمود.
سپس آن حضرت برای استقبال بعضی از آل ابوطالب بیرون رفت و در وقت نماز برگشت و بعد بسوی قصری که در آنجا بود رفت. سپس در زیر سنگ بزرگی که نزدیک آن قصر بود فرود آمد و من تنها با آن حضرت بودم.
امام رضا(ع) به من فرمود: «اذان بگو.»
عرض کردم: «صبر کنید تا اصحاب به ما برسند.»
حضرت فرمود: «خدا تو را بیامرزد، نماز اول وقت را هیچگاه بدون علت به آخر وقت نینداز. بر تو باد همیشه به نماز اول وقت.»
پس من اذان گفتم و نماز خواندیم.
سپس گفتم: «ای فرزند رسول خدا! به تحقیق که طول کشید مدت آن وعده ای که به من دادی و من بسیار محتاج هستم.
در این هنگام امام رضا(ع) با تازیانه ی خود زمین را با شدت کند، سپس دست به آن موضع که کنده شده برد و از آنجا شمش طلایی بیرون آورد و به من فرمود: «این را بگیر و از آن استفاده کن که خداوند به تو برکت دهد و آنچه را که مشاهده کردی کتمان کن و به کسی نگو.»
پس خداوند تعالی در آن به من برکت داد تا آنکه در خراسان چیزی که قیمتش هفتاد هزار اشرفی بود را خریدم و یکی از غنی ترین و ثروتمندترین مردم گردیدم.(۱۰)

ریختن زر خالص از دستان مبارک امام رضا (ع) به داخل طشت
علی بن محمد القاسانی می گوید: یکی از اصحاب ما به من خبر داد که: مال خطیری پیش امام رضا(ع) بردم ولی آن حضرت شاد نگردید. از خوشحال نشدن آن حضرت، من ناراحت و غمگین گردیدم و با خود گفتم: «اینقدر مال پیش ایشان آورده ام ولی شاد نشد.»
سپس آن حضرت به غلام گفت: «طشت و آب بیاور.»
سپس بر صندلی نشست و به غلام فرمود: «بر دستم آب بریز.»
ناگهان دیدم که از دست مبارک آن حضرت زر خالص بر آن طشت می ریزد. آنگاه به من نگریست و فهماند که: «کسی که چنین باشد پس بدان چه که تو آورده ای خوشحال و شادمان نمی گردد.»(۱۱) .

تبدیل شدن توبره ی کاه به توبره ی طلا
یکی از صحابه ی امام رضا(ع) می گوید: فقیری از من تقاضا کرد که حال درمانده ی او را به عرض امام رضا(ع) برسانم و درخواست کمک و مساعدتی بنمایم.
پس وقتی که من خدمت امام رضا(ع) رسیدم، فقر و درماندگی او را به عرض حضرت رساندم.
امام رضا(ع) فرمود: «آن توبره ی کاه را به او بده.»
من بسیار تعجب کردم که با آن جود و سخائی که امام رضا(ع) دارد چگونه می فرماید که توبره ی کاه را به او بدهم چرا که توبره ی کاه، نیاز او را تأمین نمی کند.
ولی بنابر دستور آن حضرت توبره ی کاه را برداشتم تا به پیش آن فقیر ببرم. چون به داخل توبره نگاه کردم دیدم تماما طلا است نه کاه»(۱۲).

درخت بادام شفادهنده
درخت بادام شفا دهنده ای که امام رضا(ع) آن را کاشته بود و کیفر کسانی که آن درخت را بریده و کندند.
خدیجه دختر حمدان بن پسنده می گوید: چون حضرت امام رضا(ع) داخل نیشابور شد و در سرای جده ی من پسنده وارد شده، او به این خاطر به پسنده معروف شد که امام رضا(ع) وی را از میان مردم، پسندیده بود.
چون امام رضا(ع) وارد آن خانه شد در طرفی از آنجا، بادامی را کاشت. وقتی که مردم فهمیدند می آمدند و بادام آن درخت را برای شفا می بردند و به برکت امام رضا(ع)هر کسی که مرضی به او می رسید و از آن بادام تناول می نمود شفا می یافت، هر کس که درد چشم داشت وقتی از آن بادام ها بر چشم خود می نهاد چشمش خوب می شد، زن آبستنی که زائیدن بر او سخت و دشوار می گردید، وقتی از آن بادام می خورد دردش ساکن می گشت و در همان ساعت می زائید، اگر چهار پائی قولنج می شد از شاخه ی آن درخت می گرفتند و بر شکم او می کشیدند و آن خوب می شد و باد قولنج از او می رفت.
روزگاری گذشت و ناگهان آن درخت خشک شد. جد من که حمدان نام داشت شاخه های آن درخت را برید پس کور شد.
بعد پسرش که ابوعمرو نام داشت آمد و آن درخت را از زمین کند، پس همه ی مال و اموالش که هفتاد یا هشتاد هزار درهم بود از بین رفت و برای او هیچ نماند. ابوعمرو دو پسر به نام های ابوالقاسم و ابو صادق داشت که هر دوی آنها نویسنده ی ابوالحسن محمد بن ابراهیم سمجور بودند.
آنها خواستند که خانه ای که آن درخت در آنجا بود را تعمیر کنند و برای این کار بیست هزار درهم خرج کردند و بیخ آن درخت را که مانده بود کندند، پس پای راست یکی از آن دو برادر سیاه شد و گوشت از پایش ریخت و بعد از یک ماه مرد.
برادر دیگر که بزرگتر بود در دیوان سلطان در نیشابور مستوفی بود، روزی جماعتی از کاتبان بالای سرش ایستاده بودند و او خط می نوشت، یکی گفت: «خداوند، چشم بد را از کاتب این خط دور کند.»
در همان ساعت دست او لرزید و قلم از دستش افتاد و دانه ای در دستش پدید آمد. پس به منزلش رفت.
ابوالعباس کاتب با جماعتی نزد او آمدند و گفتند: «این مرض تو از گرمی است و باید امروز فصد کنی تا خوب شوی.»
پس او فصد کرد، ناگهان دستش سیاه شد و گوشت دستش ریخت و مرد.(۱۳) .

شفای فوری مرد مبروص با یک کاسه آب
می گویند: در بغداد یک مردی حمامی به نام رجب که از مخلصین امام رضا(ع) بود وجود داشت. وقتی که امام رضا(ع) در مسافرتی از بغداد عبور می کرد، آن مرد حمامی به پیشواز آن حضرت رفت و در سه فرسخی بغداد درک شرف کرد و حضرت را به خانه ی خود برد.
شیعیان بغداد از حضرت درخواست چند روز توقف کرده و ایشان را نگهداشتند. روزی امام رضا(ع) به رجب فرمود: «حمام را گرم و حوض ها را پر آب کن تا امشب به حمام تو بیایم.»
پس رجب حمام را آماده کرد، اتفاقا در حوالی حمام مردی از بیماری برص، اعضایش سفید شده بود و بوی گند بسیاری از او می آمد و از نفرت مردم، کم بیرون می آمد.
او چون شنید که امام رضا(ع) به حمام می آید، پنهانی به حمام رفت و در حمام جائی پنهان شد تا وقتی که امام رضا(ع) می آید نظر به او بکند و شفا یابد.
چون شب شد چراغها روشن، حوض ها پرآب، مشک و عنبر سوزاندند، امام رضا(ع) تشریف آورد، ناگاه آن شخص مبتلا به مرض برص، از پنهان گاه خود بیرون شد و در برابر حضرت ایستاد و عرض کرد: «ای یادگار امیرالمؤمنین و فرزند رسول خدا! شما منبع معجزات و کرامات هستید، استدعا دارم نظری به حال این بیچاره کنید و از رنج خلاصم نمائید.»
چون رجب او را دید، بسیار خجل شد و خواست او را بزند ولی حضرت منعش کرد. سپس آن معدن فیض کاسه ی آب از حوض برداشت و سوره ی حمد را بر آن خواند و بر سر او ریخت.
به امر حق تعالی و برکت امام رضا(ع) فورا برص از او زایل شد، چنان که گویی هرگز او دچار نبوده است و بدنش سرخ و سفید و بصورت نیک و زیبائی در آمد.
سپس امام رضا(ع) به رجب فرمود: «از سر کار ما یک دست لباس بگیر و به او بپوشان.» و رجب به فرموده ی امام رضا(ع) عمل کرد.
وقتی که امام رضا(ع) از حمام بیرون آمد، آن مرد به دست و پای حضرت افتاد، و چون خویشاوند آن مرد اطلاع یافتند، پانصد نفر مرد و زن، شیعه ی خالص آن حضرت شدند.(۱۴) .

زنده شدن زنی بعد از گذشت یک سال از مردن او و زندگی کردن و بچه به دنیا آوردن آن زن
ابراهیم سهل می گوید: خدمت امام رضا(ع) رسیدم و عرض کردم: «بسیاری گمان می کنند که پدرتان، در مورد امامت شما وصیتی نکرده است و شما از طرف خودتان ادعای امامت کرده اید!»
امام رضا(ع) فرمود: «دلایل امام نزد تو چیست؟»
گفتم: «خبر دادن از خارج و زنده کردن و میراندن»
حضرت فرمود: «هر دو را انجام می دهم، اما امر خارج از این خانه این است که تو به همراه خود پنج دینار داری (که صحیح بود)؛ و اما امر دیگر اینکه، همسر تو یک سال است که مرده، من اکنون او را زنده کردم و او را تا یک سال دیگر نزد تو می گذارم، سپس به اذن خدا او را میمیرانم تا بدانی من امام هستم.»
چون امام رضا(ع) این فرمایش را نمود یک باره بدنم لرزید و منقلب و مضطرب شدم. حضرت فرمود: «ترس را از خود دور کن که تو در امان هستی.»
سپس از خدمت حضرت مرخص شدم و به منزل خود رفتم. وقتی داخل خانه شدم همسرم را مشاهده کردم که در خانه نشسته است. با تعجب به او گفتم: «چه کسی تو را زنده کرد و به اینجا آورد.»
او گفت: «شخصی با چنین اوصافی (که مطابق اوصاف امام رضا(ع) بود) نزد من آمد و فرمود: برخیز و نزد شوهر خود برو که تو بعد از مرگ، فرزندی به دنیا می آوری.»
به خدا قسم بعد از آن، خدای تعالی به برکت امام رضا(ع) فرزندی به من عطا کرد.(۱۵)

مسلط شدن بر زبان عربی در یک لحظه
اسماعیل بن سندی می گوید: «شنیدم که در عرب راهنمائی هست و حجت الله وقت است. پس تفحص کنان رفتم تا به مدینه رسیدم و مرا به خدمت امام رضا(ع) راهنمایی کردند.
در آن وقت کلمه ای از عربی نمی دانستم، چون به خدمت امام رضا(ع) به زبان سندی تکلم نمودم، پس آن حضرت به زبان خودم با من صحبت نمود و من با زبان سندی سؤال هایم را پرسیده و جواب شنیدم.
سپس گفتم: «من شنیدم که حجت خدا در عربستان می باشد، پس به طلب او به اینجا آمده ام.»
حضرت فرمود: «آن حجت خدا من هستم، حال هر چه می خواهی بخواه.»
عرض کردم: «من از زبان عرب چیزی نمی دانم، اگر دعا
می فرمودی که به زبان عربی مسلط شوم عنایت زیادی به من نموده اید.»
پس امام رضا(ع) دست مبارکش بر لب من مالید و ناگهان من در یک لحظه به زبان عربی مسلط شدم، بنحوی که از همه کس بهتر حرف می زدم.(۱۶)

کمک خواستن گنجشک از امام رضا (ع)
سلیمان جعفری می گوید: در داخل باغی در خدمت حضرت امام رضا(ع) بودم. ناگهان در مقابل آن حضرت گنجشکی بر زمین نشست و شروع به صیحه زدن و اضطراب نمود کرد.
امام رضا(ع) به من فرمود: «ای فلانی! آیا می دانی که این گنجشک چه می گوید؟»
گفتم، «نه.»
حضرت فرمود: «می گوید که ماری می خواهد جوجه های مرا بخورد؛ پس این عصا را بردار و به داخل خانه برو و آن مار را بکش.»
من عصا را گرفتم و داخل خانه شدم و دیدم ماری در آنجا است پس بنابر دستور امام(ع) آن مار را کشتم.(۱۷)

عشق و محبت بچه آهو به امام رضا (ع)
عبدالله بن سوقه می گوید: امام رضا(ع) از کنار ما گذشت و با ما درباره ی امامت خویش، بحث نمود. من و تیمم بن یعقوب سراج به امامت او قائل نبودیم و مذهب زیدی داشتیم.
سپس با آن حضرت به صحرا رفتیم. در آنجا چند آهو را دیدیم. امام رضا(ع) به یکی از بچه آهو ها اشاره کرد و بچه آهو آمد و نزد حضرت ایستاد. ایشان دست مبارکش را به سر بچه آهو کشید و آن را به غلامش داد.
آنگاه فرمود: «ای عبدالله! آیا باز ایمان نمی آوری؟»
گفتم: «چرا ای آقای من! تو حجت خدا بر خلقش می باشی و از عقیده ی نادرستم توبه می کنم.»
سپس حضرت به بچه آهو فرمود: «به چراگاهت برو.»
بچه آهو در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود آمد و بدن خودش را به پاهای امام رضا(ع) کشید و صدا کرد. حضرت فرمود: «می دانی چه می گوید؟» گفتم: «خدا و پیامبر و فرزند پیامبرش داناتر هستند.»
حضرت فرمود: «این آهو می گوید: اول که مرا خواندی. خوشحال شدم و خیال کردم از گوشت من خواهی خورد و دعوتت را پذیرفتم، ولی اکنون که مرا امر به رفتن نمودی، من ناراحت و غمگین شدم.»(۱۸)

خضوع و خشوع درندگان وحشی و به هلاکت رسیدن زینب کذابه
می گویند: در خراسان زنی بود که او را زینب می نامیدند. او ادعا نمود که وی علویه و از سلاله ی فاطمه زهراعلیها‌السلام است و به واسطه ی این انتساب بر مردم خراسان مفاخرت می کرد.
زینب کذابه بر مأمون وارد و خیال می کرد که وی دختر علی بن ابیطالب(ع) است و حضرت علی(ع) در حق وی دعا فرموده است که تا قیامت باقی بماند.
مأمون به حضرت امام رضا(ع) عرض کرد: «آیا او درست می گوید؟»
حضرت فرمود: «ما اهل بیتی هستیم که گوشت ما بر حیوانات و درندگان حرام است، یعنی آنها بر ما چیره و خیره نمی شوند و جسارت نمی کنند و گوشت ما را نمی خورند. هم اکنون تو این زن را در جلوی درندگان بینداز، اگر او در ادعای خود راستگو بوده و دختر علی(ع) باشد درندگان به او نزدیک نمی شوند و او را نمی درند.»
چون آن زن این سخن را شنید و خود را در معرض هلاکت دید، به مأمون گفت: «اول خود این شخص به جلوی درندگان برود تا ثابت شود که آیا خودش واقعا از نسل علی بن ابی طالب(ع) است یا نه؟»
مأمون گفت: «از روی انصاف و عدل سخن گفتی.»
پس امام رضا(ع) به آنجایی که حیوانات درنده را جای داده بودند رفت و چون زینب آن حضرت را شروع به خنده و قهقهه کرد و از روی سخره و استهزاء به آن حضرت اشاره نمود.
امام رضا(ع) دو رکعت نماز در میان درندگان بجای آورد و به سلامت بیرون آمد.
در این هنگام مأمون به آن زن کذابه امر کرد که: «حالا به میان درندگان برو.»
ولی آن زن قبول نکرد، پس مأمون دستور داد تا او را در میان درندگان وحشی انداختند و درندگان او را دریده و خوردند.
در نقل دیگری آمده است که: چون ادعای زینب کذابه را به عرض امام رضا(ع) رساندند، آن حضرت ادعای او رد کرد.
پس آن زن را به خدمت آن حضرت آوردند، حضرت فرمود: «این زنی کذابه و دروغگو است.»
زینب چون این را شنید شروع به سفاهت و جسارت نمود و گفت: «چنانکه تو نسبت مرا رد نمودی من نیز نسب تو را رد می نمایم.»
پس امام رضا(ع) با آن زن به نزد مأمون رفتند.
مأمون جایی داشت که شیرها و درندگان وحشی را در آنجا به زنجیر کشیده بودند تا در آنجا اشخاص مفسد را به هلاکت برسانند.
امام رضا(ع) به مأمون فرمود: «این زن به علی و فاطمهعلیها‌السلام دروغ می بندد و از نسل ایشان نیست، زیرا هر کس که واقعا از نسل علی و فاطمه باشد گوشت او بر درندگان حرام است، پس وی را در جایگاه حیوانات وحشی بینداز، اگر در این انتساب، درست گفته باشد. درندگان به او نزدیک نمی شوند و اگر دروغگو باشد درندگانش او را می درند.»
چون زینب این سخن را شنید به آن حضرت گفت: «تو خود بسوی درندگان برو.»
امام رضا(ع) دیگر با زینب سخن نگفت و از جای خو برخاست. مأمون گفت: «کجا می روی؟»
حضرت فرمود: «بطرف جایگاه درندگان می روم.»
مأمون و مردم و اطرافیان برخاستند و به آنجا رفتند و درب جایگاه حیوانات وحشی را گشودند.
پس امام رضا(ع) به آن جایگاه وارد شد و مردم از بالای آنجا، نگران و مضطرب نگاه می کردند.
چون امام رضا(ع) در میان درندگان آمد، همه ی حیوانات عاجزانه و با خشوع و خشوع خدمت آن حضرت آمدند و همگی دم خود را بر زمین می سائیدند و آن حضرت نزدیک هر یک از آن حیوانات می رفت و دست رأفت و مهربانی بر سر و صورت آنها می مالید و اظهار مرحمت می فرمود.
بعد حضرت از آن مکان بیرون آمد، آنگاه به مأمون گفت: «این دروغگوی بر علی و فاطمه(ع) را داخل این جایگاه بکن تا حقیقت بر تو آشکار شود.»
زینب از قبول این امر امتناع نمود ولی مأمون دستور داد تا او را به زور به آنجا بیندازند.
چون آن کذابه را داخل جایگاه کردند، همه ی حیوانات و درندگان آنجا به طرف او حمله کردند و او را دریدند و خوردند.
از آن پس نام آن زن در خراسان به زینب کذابه مشهور شد.(۱۹) .

درخواست کمک شیر ضعیف از امام رضا(ع) و اطاعت شیر بزرگ از دستور آن حضرت
می گویند: در وقتی که امام رضا(ع) برای رسوا کردن زینب کذابه وارد جایگاه حیوانات و درندگان وحشی شد، در میان درندگان، شیری مریض بود که آمد و در گوش مبارک آن حضرت چیزی همهمه نمود.
امام رضا(ع) به شیری که از تمام شیرها و درندگان بزرگتر بود با اشاره چیزی فرمود و آن شیر سر اطاعت بر زمین سائید.
چون آن حضرت از آنجا بیرون آمد عرض کردند: «آن شیر ضعیف با شما چه گفت و شما به آن شیر چه فرمودی؟»
امام رضا(ع) فرمود: «آن شیر ضعیف نزد من شکایت نمود که: من ضعیف هستم و چون غذا بیش ما می اندازند، به علت ازدحام درندگان و قدرتمندتر بودن آنها، من قادر بر خوردن غذا نیستم، از شما تقاضامندم که در مورد من به شیر بزرگ سفارش بفرمائید.
من نیز به آن شیر اشاره کردم و او پذیرفت.»
در این هنگام گاوی را کشتند و آن را جلوی درندگان انداختند.
پس آن شیر بزرگ آمد و بر بالای جسد گاو ایستاد و مانع خوردن سایر درندگان شد تا آن شیر ضعیف سیر گردید، آنگاه گذاشت تا بقیه بخورند.(۲۰)

پیدا شدن چشمه ای از غیب
یکی از آزاد شدگان حضرت موسی بن جعفر(ع) می گوید: من و جماعتی در بیابانی در خدمت امام رضا(ع) بودیم پس ما و چهار پایان ما سخت تشنه شدیم، به حدی که ترسیدیم که از تشنگی هلاک شویم.
پس امام رضا(ع) یک جائی را وصف کرد و فرمود: «به آن موضع بیائید که در آنجا آب می یابید.»
به آن موضع آمدیم و آب یافتیم و چهارپایان را نیز آب دادیم تا اینکه همه ی ما و کسانی در قافله بودند سیراب شدیم. سپس خواستیم که کوچ کنیم.
امام رضا(ع) به ما فرمود: «آن چشمه را پیدا کنید.»
پس هر چقدر دنبال آن چشمه گشتیم چیزی نیافتیم و هیچ اثری از چشمه ندیدیم.(۲۱)
از ابوالصلت الهروی مروی است که: امام رضا(ع) از نیشابور بیرون آمد تا نزد مأمون برود، چون به نزدیک قریه ی سرخ رسید، به آن حضرت عرض کردند: «ای فرزند رسول خدا نماز بگذاریم.»
امام رضا(ع) فرود آمد و فرمود: «آب بیاورید.»
گفتند: «ما آب نداریم.»
پس آن حضرت با دست مبارک خود مقداری از خاک زمین را باز کرد، ناگهان چشمه ی آبی ظاهر شد و حضرت با آن جماعت وضو ساختند و نماز خواندند.
آن چشمه هنوز باقی است و به آن چشمه ی رضا می گویند.
می گویند: کسی آن چشمه را کند که آب آن روان شد تا با آن مزرعه ای را آب بدهد، پس آب ایستاد و مدتی منقطع شد، آنگاه خاک را بدانجا ریختند دوباره آب پدید آمد و آن موضع معروف است.(۲۲)

جا شدن سیصد نفر در یک غار کوچک
می گویند: در راه خراسان، سیصد نفر همراه امام رضا(ع) تا اینکه به منزلی در کوهستان رسیدند. در آن کوه غاری بود و در آن غار، عابدی زندگی می کرد.
چون آن عابد از عبور امام رضا(ع) باخبر شد به استقبال حضرت آمد و زبان به مدح ایشان گشود و گفت: «چندین سال است که آرزوی دیدن شما را دارم و محب شمایم و پیوسته خوبی های آباء طاهرین شما را ذکر می کنم. از شما تقاضا دارم که کلبه ی حقیر مرا روشن فرمائید.»
حضرت قبول نمود و با همراهان رهسپار شدند و بسم الله گفته و با آن گروه به خانه زاهد داخل شدند.
عابد از کوچک بودن خانه اش و جا شدن تمام آن افراد در خانه به شگفت آمد و از قلت متاع شرمنده بود.
در این هنگام امام رضا(ع) به او فرمود: «هر چه داری بیاور.»
پس آن عابد سه قرص نان و کوزه ای عسل آورد و عذر خواست. حضرت ردای مبارک را بر آن انداخت و دعائی خواند. سپس دست به زیر ردا می برد و پاره ی نان با عسل بیرون آورد و به عابد می داد که پیش همراهان بگذارد تا آن که به سیصد نفر رسید.
عابد نگریست و دید که هنوز نان و عسل بجای خود مانده است، پس خود را به قدمهای امام رضا(ع) انداخت و عرض کرد: «لعنت بر کسی که در امامت تو شک کند.»(۲۳)

خبر غیبی امام رضا(ع)
خبر غیبی امام رضا(ع) در مورد مرگ شخصی در کوفه و ماجرای ملائکه ی سؤال کننده با او در قبر حسن بن علی وشا می گوید: روزی امام رضا(ع) در مرو مرا طلب کرد و فرمود: «ای حسن! علی بن ابی حمزه ی بطائنی در این روز مرد و در همین ساعت داخل در قبرش شد و دو ملک وارد قبر او شدند و سؤال کردند: «پروردگار تو کیست؟»
او گفت: «الله تعالی.»
گفتند: «پیغمبر تو کیست؟»
گفت: «محمدصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم .»
گفتند: «ولی تو کیست؟»
گفت: «علی بن ابیطالب(ع) .»
گفتند: «بعد از او کیست؟»
گفت: «امام حسن(ع) ».
پس یک یک امامها را گفت تا اینکه به موسی بن جعفر(ع) رسید. از او پرسیدند: «بعد از موسی(ع) کیست؟»
در این هنگام او سخن در دهان گرداند و جوابی نگفت.
پس زجرش دادند و گفتند: «بگو کیست؟»
دوباره سکوت کرد.
گفتند: «آیا موسی بن جعفر(ع) تو را به این، امر کرده است؟»
پس او را با عمودی از آتش زدند و قبر او را تا روز قیامت برافروخته و شعله ور ساختند.»
بعد از پایان سخنان امام رضا(ع) من از نزد آن حضرت بیرون آمدم و تاریخ آن روز را یادداشت کردم.
پس از مدت کوتاهی نامه های اهل کوفه آمد که در آن نامه ها از مرگ و دفن بطائنی در آن روزی که حضرت فرموده بود خبر دادند.(۲۴) .

یافتن عجیب نیشکر و گیاه دارویی کمیاب
ابوهاشم می گوید: وقتی که مأمون، رجاء بن ضحاک را فرستاد تا امام رضا(ع) از راه اهواز بیاورد، نه از راه کوفه که موجب فتنه شود، در این هنگام، من در ایذج بودم.
وقتی آن را شنیدم به اهواز آمدم و برای اولین بار خدمت امام رضا(ع) رسیدم.
آن حضرت کسالت داشت، به من فرمود: «برای من طبیبی بیاور.» من نیز طبیبی آوردم.
امام رضا(ع) از آن طبیب گیاهی خواست. طبیب گفت: «در روی زمین کسی را غیر از تو را نمی شناسم که نام آن گیاه را بداند، این را از کجا فهمیدی؟ و آن گیاه در این وقت نمی روید.»
حضرت فرمود: «پس برای من نیشکر بیاورید.»
طبیب گفت: «این از اولی سخت تر است: و اکنون وقت نیشکر نیست و آن در زمستان می روید.»
حضرت فرمود: «آن دو گیاه در همین زمین شماست و اکنون وجود دارند. با این شخص به شاذروان آب برو و از آن جا بگذر که خرمنگاه جوی را خواهید دید، بسوی آن بروید، در آن خرمنگاه، مردی سیاه را می یابید، به او بگویید: محل رویش نیشکر و فلان گیاه کجاست؟»
سپس حضرت به من فرمود: «ای ابو هشام! با اینها باش.»
پس من با آنها رفتم تا اینکه خرمنگاه جو رسیدیم و آن مرد سیاه را دیدیم. از او سؤال خود را پرسیدیم.
او اشاره به پشتش کرد که نیشکر و آن گیاه بود. به مقدار نیازمان از او گرفتیم و به خرمنگاه برگشتیم ولی صاحب آن را ندیدیم.
پس نزد امام رضا(ع) برگشتیم و حضرت حمد خدا را بجای آورد.
طبیب از من پرسید: «این شخص، فرزند کیست؟»
گفتم: «فرزند سید الانبیاء.»
گفت: «آیا نزد او از کلیدهای نبوت وجود دارد.؟»
گفتم: «بلی، و ما بعضی از آنها را دیده ایم ولی او پیامبر نمی باشد.»
گفت: «پس جانشین پیامبر است؟»
گفتم: «بلی جانشین پیامبر است.»
این جریان به گوش رجاء بن ابی ضحاک رسید، پس به همراهانش گفت: «اگر بعد از این هم در اینجا بمانم، گردن ها بسوی او کشیده می شود، پس کوچ کنید.»(۲۵)

خبر غیبی در مورد مرکب داخل صندوقچه
حسن بن وشا نقل می گوید: چون به خراسان رسیدم از جانب علی بن موسی(ع) شخصی آمد و گفت از آن مرکب که آورده ای برای ما بفرست.
من چون در خاطرم نبود که مرکبی به همراه خود داشته باشم عذر خواستم که آن را نیاورده ام.
آن شخص رفت و دوباره بازگشت و از طرف حضرت پیام آورد که: «بدرستی که تو مرکب داری پس آن را پیدا کرده و برای من بفرست.»
من بر خواستم و با غلامان و چند نفر دیگر، بسیار جستجو کردیم ولی آن را نیافتیم.
به فرستاده ی حضرت گفتم: «نه به یاد دارم که مرکبی داشته باشم و نه اینکه در میان اسباب من مرکبی هست.»
او رفت و دوباره بازگشت و گفت: «مرکب در داخل صندوقچه می باشد.»
چون جستجو کردم دیدم چنان بود که آن حضرت فرموده بود و مرکب داخل صندوقچه بوده است.
پس خودم آن را خدمت امام رضا(ع) آوردم و عرض کردم: «گواهی می دهم که اطاعت تو واجب است.»
و به خاطر این معجزه ای که از آن حضرت دیدم به امامت ایشان معتقد شده و هدایت یافتم.(۲۶)

خبرهای غیبی امام رضا (ع) و هدایت شدن به راه راست
عبدالله بن مغیره می گوید: من واقفی مذهب بودم و چون به زیارت کعبه مشرف شدم در خاطرم تزلزل راه یافت. روزی به خدا نالیدم و گفتم: «خدایا مرا به راه راست هدایت فرما.»
در این هنگام به من الهام شد که به مدینه بروم و بعد از زیارت رسول خداصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، ملازم علی بن موسی الرضا(ع) بشوم.
پس بطرف مدینه حرکت کردم و به درب خانه ی امام رضا(ع) رفتم. به غلامی که بر درب خانه ایستاده بود گفتم: «به صاحب خود بگو که مردی از عراق آمده و سلام می رساند.»
شنیدم که آن حضرت می گوید: «ای عبدالله بن مغیره! داخل شو.»
پس داخل خانه شدم، چون نظر امام رضا(ع) به من افتاد، فرمود: «حق تعالی دعای تو را اجابت کرد و تو را به راه راست هدایت فرمود.»
عرض کردم: «آری! بدرستی که تو حجت خدا بر مخلوقات بوده و از جانب واجب الوجود بر مردمان امین می باشی.»(۲۷)

خبر غیبی امام رضا (ع) در مورد بدنیا آمدن دو فرزند پسر و دختر
بکر بن صالح می گوید: به خدمت امام رضا(ع) مشرف شدم و عرض کردم: «همسرم، باردار است، از شما التماس دعائی دارم که حق تعالی پسری به من کرامت فرماید.»
آن حضرت فرمود: «خدای تعالی دو فرزند به تو عطا می کند.»
در این هنگام به خاطرم گذشت که نام یکی از آنها را محمد، و نام دیگری را علی بگذارم.
پس امام رضا(ع) متوجه من شده و فرمود: «اسم یکی از آنها را محمود و اسم دیگری دیگر ام عمرو بگذار.»
چون به کوفه رسیدم دیدم که از همسرم پسر و دختری متولد شده است، پس بر آنها همان اسمهایی که امام رضا(ع) فرموده بود گذاشتم.
به مادر خود گفتم: «چرا امام رضا(ع) فرمود که نام این دختر را ام عمرو بگذارم؟ سر این را نمی دانم.»
او گفت: «از این جهت که مادر من ام عمرو نام داشت.»(۲۸)

پیش بینی امام رضا (ع) در مورد کشته شدن محمد امین
حسین بن بشار می گوید: قبل از جنگ بین عبدالله، مأمون و محمد امین، حضرت امام رضا(ع) فرمود: «عبدالله می کشد محمد را.»
من با تعجب گفتم: «آیا عبدالله بن هارون، محمد بن هارون را می کشد؟»
حضرت فرمود: «آری! عبدالله که در خراسان می باشد، محمد – پسر زبیده – که در بغداد است را می کشد.»
پس چنان شد که آن حضرت خبر داده بود، یعنی عبدالله مأمون، برادر خود محمد امین را کشت.(۲۹)

شروع شدن باران و بند آمدن آن به دعای امام رضا(ع)
می گویند: چون مأمون، علی بن موسی الرضا(ع) را ولیعهد کرد و مدتی بر آن گذشت، فیض آمدن باران منقطع شد.
چون این خبر را به مأمون رسید نگران شد و کسی را به خدمت امام رضا(ع) فرستاد که: «اگر به طلب باران به صحرا می رفتید بد نبود.»
امام رضا(ع) فرمود: «بلی امشب جدم رسول خداصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را با امیرالمؤمنین(ع) در خواب دیدم، فرمودند که روز دوشنبه به دعای استسقاء بیرون بروید که حق تعالی به دعای تو باران را نازل خواهد کرد.»
چون روز دوشنبه شد امام رضا(ع) بیرون آمد و به منبر رفته و ادای حمد الهی و نعمت رسالت پناهی نمود و دعا کرد.
مقارن دعای آن حضرت، رعد و برق و ابر و باد بهم رسید و باز متفرق شد.
امام رضا(ع) فرمود: «این ابر از فلان زمین است.» و همچنین ده ابر آمد و رفت و چون ابر یازدهم رسید، حضرت فرمود: «این ابر از آن شماست، اما ملازم شما خواهد بود تا شما را به خانه های تان برساند و بعد از آن چندان که شما بخواهید خواهد بارید.»
پس مردم بطرف خانه های خود رفتند و چون به منازل خود رسیدند، باران شروع شد و چنان بارید که دشت و بیابان را سیراب گرداند و حوض ها و برکه ها را پر کرد. سپس مردم آمدند و گفتند: «دیگر بس است که اگر باریدن باران ادامه پیدا کند خرابی می رسد و خانه ها خراب می شود.»
پس امام رضا(ع) دعا فرمود و باران بند آمد.(۳۰)

زنده شدن تصویرهای دو شیر
زنده شدن تصویرهای دو شیر وحشی در دربار مأمون ملعون و دریده شدن دشمن امام رضا(ع) می گویند: مدتی در میان مردم گفتگو از عظمت و معجزات شگفت انگیز امام رضا(ع) مخصوصا آمدن باران به دعای آن حضرت بود تا آنکه بعضی از معاندین نزد مأمون رفتند و او را ملامت کردند که شرف و فخری که خدای تعالی به تو ارزانی داشته بود از خاندان عباس به خاندان علی منتقل ساختی و هیچ کس با خود و اولاد خود این چنین نکند که تو کردی.
علی بن موسی را طلبیدی و او را مشهور و معروف ساختی و حالا کار بجائی رسیده که جمیع خلق از تو برگشته اند و او را مستجاب الدعوه می دانند بلکه اعجازش نام نهاده اند در حالی که او ساحر و ساحر زاده است.
یکی از ایشان که حمید بن مهران نام داشت گفت: «اگر خلیفه به من اجازه دهد در میان خلق با او مباحثه و مجادله می کنم و او را شکست می دهم و بر خلق ظاهر می سازم که او دارای علم و کمالی نیست.»
مأمون گفت: «اگر می توانی بکن که در نزد من چیزی از این کار دوست داشتنی تر نیست.»
پس مقرر شد که در روز معینی، علماء و فقهاء و اکابر و اهالی را جمع کنند و او با امام رضا(ع) حرف بزند.
در روز موعود بعد از آنکه مجلس منعقد شد، مأمون کسی را به طلب آن حضرت فرستاد و التماس تشریف فرمایی امام(ع) را نمود و پیغام فرستاد که: «مجلس عجیبی منعقد شده است و دوست می دارم که شما هم حاضر باشید.»
چون امام رضا(ع) رسید مأمون برخواست و از آن حضرت استقبال نمود. امام رضا(ع) آمد و بر جای خود قرار گرفت.
حمید بن مهران از جای خود برخاست و شروع به هذیان و باطلیات کرد، گفت: «مردمان در مورد تو عقیده ی فاسدی پیدا کرده اند و آمدن باران را به دعای تو می دانند در حالی که این اتفاقی بوده است، بلکه هر چیز را که حق تعالی در وقتی مقرر نموده باشد، در آن وقت می شود.
این رفعت مقامی که برای تو بوجود آمده است از مأمون است که پایه ی تو را بلند گردانیده است و الا تو دارای این حال و مرتبه نبوده ای.»
چون کلام آن ملعون به اینجا رسید، امام رضا(ع) فرمود: «اگر خلق شکر نعمتهای الهی کرده باشند که ایشان را باران داده باشد برای من نیست که منع ایشان بکنم و اینکه می گوئی صاحب تو به من رفعت و مقام داده است، بدان که مرتبه ی و مقام را حق تعالی به من کرامت فرموده است نه اینکه مأمون به من منزلتی داده باشد، حال من با او مانند حال یوسف با حاکم مصر می باشد.»
حمید به مهران گفت: «آمدن باران را نمی توان کرامت و اعجاز نام نهاد، بلکه اعجاز آن چیزی است که حق تعالی مرغانی را برای ابراهیم خلیل زنده کرد، حال اگر در آنچه ادعا می کنی راستگو می باشی به این عکس دو شیر که در این مسند می باشد زندگی عطا کن و به آنان دستور بده که مرا بخورند، و اگر نتوانی این کار را انجام دهی پس دروغگو هستی.»
سپس اشاره کرد به دو عکس شیری که در تکیه گاه مأمون بود و آن عکسها را از ابریشم و ریسمان بر آن مسند نقش کرده بودند.
در این هنگام امام رضا(ع) غضبناک شده و خطاب به آن دو عکس شیر فرمود: «ای دو شیر! این فاجر را بدرید و بخورید و ذره ای از او باقی نگذارید.» ناگهان به اذن حق تعالی آن دو شیر جان پیدا کرده و به جانب حمید بن مهران حمله ور گردیدند و چنان او را دریدند و خوردند که نه ذره ای از او بجا ماند و نه قطره ای از خونش بر زمین چکید.
همه ی افراد از دیدن این صحنه ی وحشتناک و اعجاز انگیز متحیر و مبهوت ماندند و چون شیران فارغ شدند رو به آن حضرت کرده گفتند: «ای ولی خدا! دیگر چه امر دارید؟ آیا اجازه می فرمایید آنچه را که با آن فاسق کردیم با این مرد هم بکنیم؟» و اشاره به مأمون کردند.
مأمون را از شنیدن این سخن غش کرده و بیهوش شد.
امام رضا(ع) به آن شیرها فرمود: «به حال خود باشید.» پس شیران همانجا ایستادند.
امام رضا(ع) دستور فرمود که گلاب و بوی خوش آورده و با زحمت زیادی مأمون را به حال خود آوردند.
چون مأمون چشم باز کرد، شیران دوباره گفتند: «اجازه می دهید که او را به آن کسی که هلاکش ساختیم ملحق سازیم؟»
حضرت فرمود: «اجازه نمی دهم چرا که حق تعالی در بودن او، حکمت و تدبیری دارد و او باید باشد تاآن امر را امضا کند.» و این سخن امام رضا(ع) اشاره بود به زهر خوراندن مأمون به آن حضرت.
پس شیران گفتند: «ای ولی خدا! به ما چه خدمتی را امر می فرمائی؟»
حضرت فرمود: «به جای خود برگردید چنانچه بودید.»
پس شیران رفته و به همان تکیه گاه چسبیدند چنانچه از اول بودند.
چون مأمون خاطر جمع شد، به امام رضا(ع) عرض کرد: «الحمد لله که حق تعالی شر حمید بن مهران را از من دور گرداند. ای فرزند رسول خدا! این امر از معجزات جد شما بود و حالا برای شماست. از شما تقاضامند م که در مقام خود بنشینی و بر من منت گذاری.»
امام رضا(ع) فرمود: «اگر مرا میل آن بود با شما در این مدت آن قدر مدارا نمی کردم. خدای تعالی جمیع مخلوقات خود را مطیع و منقاد من ساخته است چنانچه از این دو شیر دیدی. حق تعالی به من امر نموده است که بر تو اعتراض نکنم و در تحت حکم تو باشم چنانچه یوسف(ع) با پادشاه مصر بود.»
بعد از این واقعه همیشه مأمون در ترس و واهمه بود تا اینکه به امام رضا(ع) زهر خورانید و آن حضرت را شهید کرد.(۳۱)

حمله ور شدن شیر وحشی و مار افعی به دشمنان امام رضا(ع)
عماره می گوید: امام رضا(ع) را در حالی دیدم که گروهی از بنی العباس گرد او و مأمون جمع شده بودند تا بتوانند امام رضا(ع) را از ولایتعهدی کنار بگذارند.
امام رضا(ع) به مأمون ملعون فرمود: «من نیازی به ولایتعهدی تو ندارم و من کسی نیستم که از این جماعت گمراه کمک بگیریم.»
ناگهان در این حال دیدم که یک شیر وحشی بر جانب راست آن حضرت، و یک مار افعی در جانب چپ حضرت پدیدار شد و بر آنان که در اطراف ایشان هستند حمله می آورند.(۳۲)

باد در خدمت امام رضا (ع)
می گویند: چون مأمون ملعون، امام رضا(ع) را ولیعهد ساخت در حین ورود آن حضرت به دهلیزی که از آنجا داخل قصر بزرگ می شدند هر کس که حاضر بود به تعظیم آن حضرت به پا می خواست و پرده ای را که بر در آویخته بودند برمی داشتند.
جمعی از دربانان و پرده داران را حسد بر آن داشت که با یکدیگر عهد و شرط نمودند که این مرتبه چون آن حضرت بیاید تعظیمش نکنند و پرده را برندارند.
چون آن حضرت آمد همه به یک باره بر خواستند و به عادت مقرر پرده را برداشتند و بعد از آنکه حضرت داخل قصر شد به فکر افتاده و یکدیگر را ملامت کردند و هر کدام عذری گفتند.
دوباره تصمیم گرفتند که آن حضرت را احترام نکرده و پرده را برندارند.
چون امام رضا(ع) رسید باز بی اختیار بر خواستند ولی در برداشتن پرده توقف کرده و آن را برنداشتند.
مقارن رسیدن آن حضرت، بادی بلند شد و پرده را بلندتر و بهتر از آن چه آنها بر می داشتند برداشت.
چون آن حضرت داخل شد با خود گفتند: «این امر باید اتفاقی باشد.»
پس صبر کردند، چون حضرت برگشت دیدند مانند همان بار، مقارن رسیدن آن حضرت، بادی پرده را بلند کرد پس توبه کردند و فهمیدند که برای آن حضرت در نزد حق تعالی قدر و منزلتی عظیم است و به نحوی که باد که در فرمان حضرت سلیمان بود نیز در فرمان آن حضرت است.(۳۳)

پربار شدن باغ انگور در فصل زمستان
پربار شدن باغ انگور در فصل زمستان و نابود شدن آن با صاعقه بخاطر پنهان داشتن این معجزه می گویند: هنگامی که امام رضا(ع) به خراسان تشریف می برد از نیشابور گذشت و کنار چشمه ای فرود آمد و روی سنگی به نماز مشغول شد، پس اثر قدمهای مبارک آن حضرت بر روی نمودار شد که اکنون به قدمگاه مشهور است.
باغ هائی آنجا بود، پس حضرت باغبان را طلبید و به او فرمود: «ما میل به انگور داریم، برای ما انگور بیاور.»
او عرض کرد: «فصل زمستان انگور از کجا بیاورم؟»
حضرت فرمود: «تو داخل باغ شو و قدرت خدا را ببین.»
باغبان به باغ رفت و به قدرت حق تعالی و برکت امام رضا(ع) همه ی باغ را پر از میوه دید.
بسیار تعجب کرد و با خود گفت: «شاید این باغ من نباشد یا من در خواب باشم.»
چون او از محبان آل مروان بود و بخاطر آورد که امام رضا(ع) از فرزندان حضرت علی(ع) است با خود گفت: «بهتر است که دروغ بگویم و بگویم که انگوری نیست.»
پس آن معجزه را پنهان کرد و به اقتضای طینت خبیثش آمد و گفت: «انگوری نیست.»
امام رضا(ع) از دروغ او به خشم آمد و گفت: «خدایا! باغ و باغبان را بسوزان.»
آن خبیث با خود گفت: «اگر به پسر علی(ع) دروغ گفتم در عوض حاصل باغ را دارم.» و خوشحال و شادمان بطرف باغش رفت. چون داخل باغ شد ابری آمد و از آن ابر رعد و برقی برخواست و آن ملعون و باغش را سوزاند(۳۴)

تکه تکه کردن بدن مطهر امام رضا و سالم ماندن اعجاز انگیز آن حضرت(ع)
هرثمه بن اعین می گوید: روزی به قصد به خدمت رسیدن به محضر امام رضا(ع) به در خانه ی مأمون رفتم.
چون به در سرای او رسیدم، صبیح دیلمی را که از مقربان مأمون و دوستان و محبان امام رضا(ع) بود دیدم. چون نظرش بر من افتاد گفت: «ای هرثمه! تو می دانی که من امین مأمون هستم و محل اعتماد آن ملعون می باشم؟»
گفتم: «بلی.»
گفت: «دیشب آن ملعون مرا با سی نفر از غلامان خاص خود که محرم اسرار او بودند، بعد از آنکه ثلثی از شب گذشته بود طلب نمود، چون بر وی داخل شدیم دیدیم که آن سیاه دل از کثرت شمع ها و مشعل ها، مجلس خود را مانند روز روشن ساخته، و تیغ های برهنه زهرآلود در پیش خود گذاشته بود.
پس هر یک از ما را نزد خود طلبید و عهد و پیمان گرفت که به آنچه دستور می دهد عمل کنیم و راز او را پنهان داریم.
بعد به هر یک تیغ زهرآلودی داد و گفت: «بسوی حجره ی امام رضا(ع) بروید در هر حالت که او را بیابید با او سخن نگوئید، خواه نشسته و خواه ایستاده، و خواه بیدار و خواه در خواب، این شمشیرها را بر بدن او فرود بیاورید و گوشت و استخوان او را ریز ریز کنید و اجزای او را به یکدیگر بیامیزید و این شمشیرها را بر بساط او بمالید و از آلایش پاک کنید و به نزد من بیائید.
اگر به آنچه گفتم عمل نمائید و این راز را افشا نکنید، هر یک از شما دوازده کیسه زر می دهم با هدایای نیکوی دیگری، و تا زنده هستم از مقربان من خواهید بود.
ما شمشیرها را از آن ملعون گرفتیم و وارد حجره ی مقدسه ی امام رضا(ع) شدیم، دیدیم که آن حضرت بر پهلوی مبارک خود خوابیده و دستهای خود را حرکت می داد و به سخنی تکلم می نمود که ما نفهمیدیم.
من بر یک طرف حجره ایستادم و سر شمشیر خود را بر زمین نهادم و ترسان و هراسان نگاه می کردم. آن غلامان بی حیا به جانب آن امام اصفیاء رفتند و شمشیرهای خود را یک مرتبه بر جسد مطهر آن حضرت فرود آوردند، و آن جناب زرهی و جامه ای نپوشیده بود که مانع تأثیر شمشیر باشد. سپس آن امام غریب مظلوم را بر بساط خود پیچیدند و بسوی مأمون برگشتند.
مأمون ملعون پرسید: «چه کردید؟»
گفتند: «به آنچه فرمودی عمل نمودیم.»
چون صبح طالع شد، مأمون سر خود را برهنه کرد و بندهای جامه ی خود را گشود، و بر هیأت صاحبان مصیبت، گریان و نالان از خانه بیرون آمد و در مجلس شوم خود نشست، و به عزاداری آن حضرت مشغول شد.
بعد از ساعتی برخاست و پای برهنه متوجه حجره ی امام رضا(ع) گردید تا به تجهیز آن حضرت مشغول گردد. چون نزدیک حجره رسید، آواز همهمه از حجره ی او شنید، پس ترسید و به من گفت: «ای صبیح! به حجره داخل شو و ببین این صدای چه کسی می باشد»
چون من به حجره رفتم، ناگهان امام رضا(ع) را دیدم که در محراب نشسته و به عبادت رب الارباب مشغول است.
چون به مأمون ملعون این خبر را رساندم، مضطرب گردید و اعضای شومش به لرزه افتاد، پس گفت: «لعنت خدا بر شما که مرا فریب دادید.»
سپس گفت: «ای صبیح! چون تو آن حضرت را می شناسی، به نزدیک محراب برو و حقیقت حال او را بهتر معلوم کن و به من اعلام نما.»
چون به نزدیک محراب رسیدم، آن امام مظلوم صدا زد: «ای صبیح!»
گفتم: «لبیک ای مولای من.» و بر زمین افتادم و صورت خود را بر روی خاک مالیدم و گریستم.
حضرت فرمود: «برخیز! خدا تو را رحمت کند.» و این آیه را تلاوت نمود 🙁 یرِیدُونَ لِیطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ ) (۳۵) .
«یعنی: کافران می خواهند با دهان های خود نور خدا را خاموش گردانند، ولی خداوند نور خود را کامل می نماید هر چند کافران نخواهند.»
چون به نزد مأمون آمدم، از شدت غضبش مانند شب تار گردیده بود، گفتم: «به خدا قسم که آن حضرت در حجره ی خود نشسته و مشغول عبادت است و اثر زخمی بر بدن مبارکش وجود ندارد.»
حضرت فرمود: «به امراء و اعیانی که به جهت عزای امام رضا(ع) آمده بودند بگوئید که آن جناب را غشی عارض شده بود، بحمدالله زایل گشت و به صحت و سلامتی مبدل گردید.»
هرثمه می گوید: «چون این قصه را از صبیح شنیدم حق تعالی را شکر نمودم و بعد به خدمت امام رضا(ع) رفتم، آن جناب فرمود: «به خدا قسم که از کید و مکر این گروه هیچ ضرری به ما نمی رسد تا اینکه اجل موعود فرا برسد.»(۳۶)

غرق نشدن سرزمین طوس در زمان طوفان نوح
می گویند: از امتیازات زمین مقدس رضوی آن است که خداوند متعال بلا و سیل و طاعون را به سبب شرافت آن زمین مقدس از آن سامان دفع نمود و در زمان طوفان نوح پیغمبر، خراسان غرق نشد.
چون طوفان در زمان حضرت نوح(ع) که قومش را نفرین کرده بود دنیا را آب فرا گرفت، یکی از آن مکانهائی که آب نگرفت و غرق نشد خراسان بود لذا این سرزمین را بیت العتیق می نامند.
امام صادق(ع) فرمود: «چهار بقعه در زمان طوفان نوح بدرگاه خدا نالید و خدا طوفان را از آنها دفع کرد که آنها عبارتند از: بیت المعمور، نجف، کربلا و طوس.»(۳۷)

ساختن قبر امام رضا (ع) توسط ذوالقرنین
می گویند: وقتی ذوالقرنین به همراهی گروهی از علما و دانشمندان و بزرگان و لشکریان در روی زمین برای رسیدن به آب حیات سیر می کردند تا اینکه به سرزمین خراسان رسیدند.
ذوالقرنین دستور داد که شب را در آنجا استراحت کنند و خودش به خواب فرو رفت. در عالم رؤیا دید که ستاره ای مانند خورشید درخشید و از آسمان فرود آمد و در آن سرزمین غروب کرد.
صبح که از خواب بلند شد، تعبیر کنندگان را طلب کرد و خواب خود را به آنان گفت.
آنان گفتند: «ای ذوالقرنین! یکی از اولاد پیغمبر آخرالزمان که علی بن موسی الرضا(ع) نام دارد در این مکان دفن می شود.»
ذوالقرنین بلافاصله دستور داد که محل غروب و فرود ستاره ای که در خواب دیده بود را قبری بسیار محکم ساختند و شهری بسیار زیبا در اطراف آن قبر و بقعه بنا کرد و به عده ای افراد دستور داد که در همانجا بمانند و زندگی کنند.(۳۸)

معجزاتی شگفت انگیز در ماجرای شهادت امام رضا(ع)
هرثمه بن اعین می گوید: شبی نزد مأمون بودم تا آنکه چهار ساعت از شب گذشت، چون مرخص شدم و به خانه برگشتم، بعد از نصف شب صدای درب خانه را شنیدم، یکی از غلامان من گفت: «کیستی؟»
گفت: «به هرثمه بگو که سید و مولایت، تو را می طلبد.»
پس به سرعت بر خواستم و جامه های خود را پوشیدم و باعجله روان شدم. چون داخل خانه آن حضرت شدم دیدم که مولای من در صحن خانه نشسته است، به من گفت: «ای هرثمه!»
گفتم: «لبیک ای مولای من.»
گفت: «بنشین.»
چون نشستم، فرمود: «ای هرثمه! آنچه می گویم بشنو و ضبط کن، بدان که هنگام آن شده است که نزد حق تعالی رحلت نمایم و به جد بزرگوار و پدران و ابرار خود ملحق گردم، نامه ی عمر من به آخر رسیده است و این ملعون عزم کرده است که در انگور و انار به من زهر بخوراند، پس زهر در رشته خواهد کشید و با سوزن میان دانه های انگور خواهد کرد، و همچنین ناخن بعضی از غلامان خود را به زهر آلوده خواهد کرد و به دست آنها انار برای من دانه خواهد کرد، و فردا مرا خواهد طلبید و آن انگور و انار را به زور به من خواهد خورانید و بعد از آن قضای حق تعالی بر من جاری خواهد شد.
چون به دار بقا رحلت نمایم آن ملعون خواهد خواست که مرا به دست خود غسل بدهد، چون این اراده کند در خلوت پیام مرا به او برسان و بگو که امام گفت: اگر متعرض غسل و کفن و دفن من بشوی، حق تعالی به تو مهلت نخواهد داد و عذابی که در آخرت برای تو مهیا کرده است را بزودی در دنیا بر تو خواهد فرستاد.
چون این را بگویی دست از غسل دادن من خواهد کشید و به تو خواهد گذاشت و از بام خانه خود مشرف خواهد شد که مشاهده کند که تو چگونه مرا غسل می دهی.
ای هرثمه! زینهار متعرض غسل من نشو تا ببینی که در کنار خانه، خیمه سفیدی برپا کنند، چون خیمه را مشاهده کردی مرا بردار و درون خیمه ببر و خود در بیرون خیمه بایست و دامان خیمه را بالا نزن و نگاه نکن که هلاک می شوی.
بدان که در آن وقت آن لعین از بالای بام خانه خود به تو خواهد گفت که: ای هرثمه! شما شیعیان می گوئید که امام را غسل نمی دهد مگر امامی مثل او پس در این وقت امام رضا(ع) را چه کسی غسل می دهد و حال آنکه پسرش در مدینه است و ما در طوس هستیم؟
چون این را بگوید در جواب بگو که: ما شیعیان می گوئیم که بر امام واجب است که امام را غسل دهد تا آن وقتی که ظالمی مانع نشود، پس اگر کسی تعدی بکند و در میان امام و فرزندش جدایی بیفکند، امامت امام باطل نمی شود، اگر امام رضا(ع) را در مدینه می گذاشتی پسرش که امام زمان است او را غسل می داد و در این وقت نیز پسرش غسل می دهد به نحوی که دیگران نمی دانند.
پس بعد از ساعتی خواهی دیدی که آن خیمه گشوده می شود و مرا غسل داده و کفن کرده بر روی نعش گذاشته اند، پس نعش را برمی دارند و بسوی قبه ی هارون می برند.
مأمون خواهد خواست که قبر پدر خود هارون را قبله ی قبر من گرداند، ولی این هرگز نخواهد شد و هر چه کلنگ به زمین زنند بقدر یک ریزه ناخن نیز نمی توانند جدا بکنند.
چون این حالت را مشاهده کردی، نزد مأمون برو و از جانب من بگو که: «این اراده ای که کرده ای عملی نمی شود و باید قبر امام مقدم می باشد.»
چون در پیش روی هارون یک کلنگ بر زمین بزنند، قبر کنده و ضریح ساخته شده ای ظاهر خواهد شد. چون قبر ظاهر شود از ضریح آب سفیدی بیرون خواهد آمد و آن قبر از آن آب پر خواهد شد و ماهی بزرگی به طول قبر، در میان آب پدید خواهد آمد. بعد از ساعتی ماهی ناپیدا خواهد شد و آب فرود خواهد رفت، پس در آن وقت مرا در قبر بگذار و نگذار که در قبر خاک بریزند زیرا که قبر خود پر خواهد شد.»
سپس حضرت فرمود: «آنچه گفتم حفظ کن و به عمل بیاور و در مورد هیچ یک از دستوراتم مخالفت نکن.»
گفتم: «ای سید من! پناه می برم به خدا که در مورد از دستورات شما سرپیچی نمایم.»
پس از خدمت امام رضا(ع) محزون و گریان و نالان بیرون آمدم و غیر از خدا کسی بر ضمیر من مطلع نبود.
چون روز شد مأمون مرا طلبید و تا چاشت نزد او ایستاده بودم، پس گفت: «ای هرثمه! برو و سلام مرا به امام رضا(ع) برسان و بگو: اگر بر شما آسان است به نزد من بیاید و اگر رخصت می فرمائی من به خدمت شما بیایم؛ و اگر آمدن را قبول کند اصرار کن که زودتر بیاید.»
چون به خدمت آن حضرت رفتم، پیش از آنکه سخن بگویم، حضرت فرمود: «آیا سفارشات مرا حفظ کرده ای؟»
گفتم: «بلی.»
پس کفش های خود را طلبید و فرمود: «می دانم که تو را برای چه کاری فرستاده است.» و کفش پوشید و ردای مبارک بر دوش افکند و به راه افتاد.
چون داخل مجلس آن لعین گردید، او برخاست و از حضرت استقبال کرد و دست در گردنش در آورد و پیشانی نورانی اش را بوسید و آن حضرت را بر تخت خود نشانید. در آنجا مأمون با امام رضا(ع) بسیار سخن گفت، سپس به یکی از غلامان خود دستور داد که: «انگور و انار بیاورید.» من چون نام انگور و انار شنیدم. سخنان سید ابرار را بخاطر آوردم. پس لرزه بر اندامم افتاد و بخاطر اینکه مأمون متوجه احوالات من نشود، از مجلس بیرون رفتم.
نزدیک ظهر بود که حضرت از مجلس مأمون بیرون آمد و به خانه تشریف برد، بعد از ساعتی مأمون امر نمود که اطبا به خانه آن حضرت بروند.
سبب آن را پرسیدم، گفتند: «آن حضرت دچار مرضی شده است.»
چون ثلثی از شب گذشت، صدای شیون از خانه ی آن امام مظلوم بلند شد، و مردم به در خانه ی آن حضرت می شتافتند.
من نیز به سرعت رفتم، دیدم که مأمون ایستاده است و سر خود را برهنه کرده و بندهای خود را گشوده است و با صدای بلند گریه و نوحه می کند. چون من آن حالت را مشاهده کردم بی تاب و گریان شدم.
چون صبح شد آن ملعون به عزاداری آن حضرت نشست. بعد از ساعتی داخل خانه ی آن امام مظلوم شد و گفت: «اسباب غسل را حاضر کنید که می خواهم او را غسل بدهم.»
چون من این سخن را شنیدم، به فرموده ی امام رضا(ع) نزدیک او رفتم و پیام آن حضرت را رساندم.
او چون آن تهدید را شنید، ترسید و دست از غسل برداشت و تغسیل را به من واگذاشت.
چون بیرون رفت، بعد از ساعتی خیمه ای که حضرت فرموده بود برپا شد. من با عده ی دیگری در بیرون خیمه بودیم و آواز تسبیح و تکبیر و تهلیل حق تعالی می شنیدیم و صدای ریختن آب و حرکت ظرفها به گوش ما می رسید و بوی خوشی از پس پرده استشمام می کردیم که هرگز چنان بوی خوبی به مشام ما نرسیده بود.
ناگهان دیدم مأمون که از بام خانه مشرف شده بود مرا صدا زد و گفت: «ای هرثمه! شما شیعیان می گوئید که امام را غسل نمی دهد مگر امامی مثل او پس در این وقت امام رضا(ع) را چه کسی غسل می دهد و حال آنکه پسرش در مدینه است و ما در طوس هستیم؟»
من که بنابر فرمایش امام رضا(ع) می دانستم که چه بگویم گفتم: «ما شیعیان می گوئیم که بر امام واجب است که امام را غسل دهد تا آن وقتی که ظالمی مانع نشود، پس اگر کسی تعدی بکند و در میان امام و فرزندش جدایی بیفکند امامت امام باطل نمی شود، اگر امام رضا(ع) را در مدینه میگذاشتی، پسرش که امام زمان است او را غسل می داد و در این وقت نیز پسرش غسل می دهد به نحوی که دیگران نمی دانند.»
پس دیدم که خیمه برخاست و مولایم را در کفن پیچیده، طاهر و مطهر و خوشبو بر روی نعش گذاشته اند.
پس نعش آن حضرت را بیرون آوردیم، و مأمون و جمیع حاضران بر آن حضرت نماز خواندند.
چون به قبه ی هارون رفتیم، دیدیم که کلنگ داران می خواهند که قبر آن حضرت را پشت قبر هارون حفر نمایند، ولی هر چقدر که بر زمین کلنگ می زدند ذره ای از آن خاک جدا نمی شد.
مأمون به من گفت: «می بینی چگونه زمین از حفر قبر او امتناع می نماید؟»
گفتم: «امام رضا(ع) به من امر کرده است که یک کلنگ در پیش روی قبر هارون بر زمین بزنند، و خبر داده است که قبر ساخته ظاهر خواهد شد.»
مأمون گفت: «سبحان الله! این سخن بسیار عجیبی است اما از امام رضا(ع) هیچ امری عجیب نیست، ای هرثمه! آنچه گفته است را به عمل بیاور.»
من کلنگ را گرفتم و در جانب قبله هارون بر زمین زدم، با یک کلنگ زدن، قبری کنده شد و در میانش ضریحی ساخته شده، آشکار شد.
مأمون گفت: «ای هرثمه! او را در قبر بگذار.»
گفتم: «به من دستور داده است که او را در قبر نگذارم تا چند چیزی ظاهر شود و مرا خبر داد که از قبر آب سفیدی خواهد جوشید و قبر از آن آب مملو خواهد شد و ماهی در میان آب ظاهر می شود که طولش مساوی طول قبر است و فرمود چون ماهی غایب شد و آب خشک شد، بدن شریف او را در قبر بگذارم و آن کسی که خدا خواسته است او را در لحد خواهد گذاشت.»
مأمون گفت: «ای هرثمه! آنچه فرموده است را به عمل بیاور.»
چون آب و ماهی ظاهر شد و من نعش مطهر آن حضرت را در کنار قبر گذاشتم، ناگاه دیدم که پرده ی سفیدی بر روی قبر پیدا شد و من قبر را نمی دیدم، پس آن حضرت را به قبر بردند بی آنکه من دستی بر او بگذارم.
پس مأمون به حاضران گفت: «خاک در قبر بریزند.»
گفتم: «آن حضرت فرمود که خاک نریزند.»
مأمون گفت: «وای بر تو پس چه کسی قبر را پر خواهد کرد.»
گفتم: «او به من خبر داده که است قبر خودش پر خواهد شد.»
پس مردم خاک هایی که در دستانشان بود را بر روی زمین ریختند و بسوی آن قبر نظر می کردند و از عجایب و غرایبی که ظهور می آمد متعجب بودند. ناگهان قبر پر شد و از زمین بلند گردید.
چون مأمون به خانه برگشت مرا به خلوت طلبید و گفت: «به خدا سوگند می دهم که آنچه از آن حضرت شنیدی را برای من بیان کنی.»
گفتم: «آنچه را که آن حضرت فرمود به شما عرض کردم.»
گفت: «تو را به خدا سوگند می دهم که غیر از آنها، هر چه گفته است را بگویی.»
چون من خبر انگور و انار را نقل کردم رنگ آن لعین متغیر شد و از رنگ به رنگی می رفت و سرخ و زرد و سیاه می شد.
سپس بر زمین افتاد و مدهوش گردید و در بیهوشی می گفت:
«وای بر مأمون از خدا، وای بر مأمون از رسول خدا، وای بر مأمون از علی مرتضی، وای بر مأمون از فاطمه ی زهرا. وای بر مأمون از حسن مجتبی، وای بر مأمون از حسین شهید کربلا، وای بر مأمون از حضرت امام زین العابدین، وای بر مأمون از امام محمدباقر، وای بر مأمون از امام جعفرصادق، وای بر مأمون از امام موسی کاظم وای بر مأمون از امام به حق علی بن موسی الرضا! به خدا سوگند که این است زیانکاری آشکار و هویدا.»
مکرر این سخنان را می گفت و می گریست و فریاد می کرد. من از مشاهده احوال او ترسیدم و به کنج خانه خزیدم.
چون آن ملعون به حال خود باز آمد مرا طلبید و مانند مستان مدهوش بود پس گفت: «به خدا سوگند که تو و جمیع اهل آسمان و زمین نزد من از آن حضرت عزیزتر نیستند، اگر بشنوم که یک کلمه از این سخنان را در جایی ذکر کرده ای تو را به قتل می رسانم.»
گفتم: «اگر کلمه ای از این سخنان را جایی اظهار کنم خون من بر شما حلال باشد.»
پس عهدها و پیمان هایی از من گرفت و سوگندهای عظیمی به من داد که این اسرار را اظهار نکنم.
چون پشت کردم بر دست خود زد و این آیه را خواند:( یسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَلَا یسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ وَهُوَ مَعَهُمْ إِذْ یبَیتُونَ مَا لَا یرْضَىٰ مِنَ الْقَوْلِ وَکَانَ اللَّهُ بِمَا یعْمَلُونَ مُحِیطًا ) (۳۹)
«یعنی: آنها زشتکاری خود را از مردم پنهان می دارند، اما از خدا پنهان نمی دارند، و هنگامی که در مجالس شبانه، سخنانی که از خدا راضی نبود می گفتند، خدا با آنها بود و خداوند به آنچه انجام می دهند احاطه دارد.»(۴۰)
در نقل دیگری ابوالصلت هروی می گوید: روزی در خدمت حضرت امام رضا(ع) ایستاده بودم، حضرت فرمود: «داخل قبه ی هارون الرشید شو و از چهار جانب قبر آن ملعون، از هر جانب، یک کف خاک بیاور.»
چون آن خاک را که از پشت قبر آن لعین برداشته بودم آوردم، آن حضرت آن را بوئید و انداخت و فرمود: «مأمون خواهد خواست که قبر پدر خود را قبله ی من کند و مرا در این مکان مدفون سازد. در آن وقت سنگی ظاهر خواهد شد که اگر همه ی کلنگ داران خراسان جمع شوند و بخواهند که آن را حرکت دهند یا ذره ای را از آن جدا کنند موفق نخواهند شد.»
سپس آن حضرت خاک بالای سر و پائین پا را استشمام نمود و چنین فرمود.
چون خاک طرف قبله را بوئید فرمود: «بزودی قبر مطهر مرا در این موضع حفر خواهد شد، پس به ایشان دستور بده که هفت درجه به زمین فرو برند، و لحد آن را دو گز و شبری بسازند که حق تعالی چندان که خواهد آن را گشاده سازد و باغی از باغستان های بهشت گرداند.
آنگاه از جانب سر رطوبتی ظاهر می شود، پس دعائی به آن را به تو تعلیم می نمایم بخوان تا به قدرت خدا آن آب جاری گردد و قبر از آن آب پر شود.
بعد ماهی های ریزی در آن آب ظاهر می شوند، چون آن ماهیان آمدند، این نان را که به تو می دهم در آن آب، ریز ریز کن که آن ماهیان بخورند، آنگاه ماهی بزرگی ظاهر می شود و آن ماهیان کوچک را می خورد، در آن حال دست بر آب بگذار و دعائی که آن را به تو تعلیم می نمایم بخوان تا آب داخل زمین فرو برود و قبر خشک گردد، و همه ی این را در حضور مأمون انجام بده.»
سپس فرمود: «من فردا به مجلس این کافر داخل خواهم شد، اگر از خانه ی آن شقی سر برهنه بیرون آمدم با من حرف بزن و اگر چیزی بر سر پوشانده بودم با من سخن نگو.»
چون روز دیگر حضرت امام رضا(ع) نماز صبح را ادا نمود، جامه هایش خویش را پوشید و در محراب نشست تا غلامان مأمون به طلب وی آمدند.
آنگاه کفش خود را پوشید و ردای مبارک خود را بر دوش انداخت و به مجلس آن ملعون رفت.
من در خدمت امام رضا(ع) بودم، در آن وقت چند طبق از میوه های مختلف نزد وی نهاده بودند و آن ملعون خوشه ی انگوری که زهر را با رشته در بعضی از دانه های آن دوانده بود در دست داشت، و بعضی از آن دانه ها که به زهر آلوده نشده بود را از برای دفع تهمت، زهرمار می کرد.
چون نظرش بر امام رضا(ع) افتاد، از جای خود برخاست و دست در گردن مبارکش انداخت و میان دو چشم آن نور دیده ی پیامبر اکرمصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را بوسید و بسیار به آن حضرت احترام و اکرام نمود و آن جناب را بر بساط خود نشاند و آن خوشه ی انگور را به وی داد و گفت: «ای فرزند رسول خدا! از این انگور بهتر و نیکوتر انگوری ندیده ام.»
حضرت فرمود: «شاید انگور بهشت از این نیکوتر باشد.» مأمون گفت: «از این انگور میل بفرما.»
حضرت فرمود: «مرا از خوردن این انگور معاف دار.»
پس آن ملعون بسیار اصرار کرد. گفت: «بدرستی که باید تناول نمائی، آیا با این همه اخلاصی که از من مشاهده می نمائی مرا متهم می کنی؟ این چه گمان است که به من می بری؟!»
و آن خوشه ی انگور را گرفته و چند دانه از آن را خورد و باز به دست امام رضا(ع) داد و آن حضرت را مجبور به خوردن نمود.
آن امام مظلوم چون سه دانه از آن انگور زهر آلوده تناول نمود، حالش دگرگون گردید و باقی خوشه را بر زمین انداخت و متغیر الاحوال از آن مجلس برخاست.
مأمون گفت: «ای پسر عمو! به کجا می روی؟»
حضرت فرمود: «به آنجا که مرا فرستادی.»
و آن حضرت ناراحت و غمگین و نالان سر مبارک را پوشیده، از خانه مأمون بیرون آمد.
من بنابر فرموده ی امام رضا(ع) ، با آن حضرت سخن نگفتم تا ایشان به سرای خود داخل گردید و فرمود: «درب را ببند.»
سپس رنجور و نالان بر فراش خویش تکیه فرمود. چون آن امام معصوم بر بستر قرار گرفت، درب سرا را بسته و در میان خانه محزون و غمگین ایستاده بودم.
ناگهان جوان خوشبویی را در میان سرا دیدم که سیمای ولایت و امامت از پیشانی نورانی و مبارکش ظاهر بود و بسیار به امام رضا(ع) شباهت داشت.
بسوی او رفتم و سؤال کردم: «من درب را محکم بسته بودم، تو از کدام راه داخل شدی؟»
او فرمود: «آن قادری که در یک لحظه مرا از مدینه به طوس آورد. از درهای بسته نیز مرا داخل ساخت.»
پرسیدم: «تو چه کسی هستی؟»
حضرت فرمود: «من حجت خدا بر تو هستم ای ابوالصلت! من محمد بن علی هستم و آمده ام که با پدر غریب و مظلوم مسموم خودم وداع کنم.»
آنگاه در حجره ای که حضرت امام رضا(ع) در آنجا بود رفت. چون چشم آن امام مسموم بر فرزند معصوم خود افتاد از جای خود برخواست و یعقوب وار یوسف گم گشته ی خود را در آغوش کشید و دست در گردن وی انداخت و او را به سینه ی خود فشرد و میان دو چشم او را بوسید.
سپس آن فرزند معصوم را در فراش خود داخل کرد و او را می بوسید و با وی از اسرار ملک و ملکوت و خزاین علوم حی لا یموت می گفت که من نمی فهمیدم. پس امام رضا(ع) ابواب علوم اولین و آخرین و ودایع حضرت سید المرسلینصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را به وی تسلیم کرد.
آنگاه بر لبهای مبارک حضرت امام رضا(ع) کفی را دیدم که از برف سفیدتر بود، حضرت امام محمدتقی(ع) آن را لیسید و دست در میان سینه ی پدر بزرگوار خود برد و چیزی مانند عصفور بیرون آورد. و فرو برد، و آن طایر قدسی به جانب ریاض رضوان قدس پرواز کرد.
سپس حضرت امام محمدتقی(ع) فرمود: ای ابوالصلت! به درون این خانه برو و آب و تخته بیاور.»
گفتم: «ای فرزند رسول خدا! در آن خانه نه آب است و نه تخته.»
حضرت فرمود: «به آنچه دستور می دهم عمل کن و به این چیزها کاری نداشته باش.»
چون به خانه رفتم، در آنجا آب و تخته را دیدم، پس به
حضور او بردم، و آماده شدم که آن جناب را در غسل دادن کمک نمایم.
امام جواد(ع) فرمود: «کسی دیگری هست که مرا کمک نماید! ملائکه ی مقربین مرا یاری می نمایند و به تو احتیاجی ندارم.»
چون از غسل فارغ گردید فرمود: «به خانه برو و کفن و حنوط بیاور.»
چون داخل خانه شدم، سبدی را دیدم که کفن و حنوط بر روی آن گذاشته بودند، و هرگز آن را در آن خانه ندیده بودم، پس آن را برداشتم و به خدمت حضرت آوردم.
آن حضرت پدر بزرگوار خود را کفن نمود و بر محل سجده هایش حنوط پاشید. سپس با ملائکه کروبین و ارواح انبیاء مرسلین بر آن فرزند خیر البشر نماز گزاردند. آنگاه فرمود: «تابوت را به نزد من بیاور.»
گفتم: «ای فرزند رسول خدا به نزد نجار می روم و تابوت را می آورم؟»
حضرت فرمود: «از خانه بیاور.»
چون به خانه رفتم تابوتی را دیدم که هرگز در آنجا ندیده بودم که دست قدرت حق تعالی از چوب سدره المنتهی درست شده بود.
پس آن حضرت را در تابوت گذاشت و دو رکعت نماز بجا آورد، هنوز از نماز فارغ نگشته بود که تابوت به قدرت حق تعالی از زمین جدا گشت، و سقف خانه شکافته شد و به جانب آسمان بالا رفت و از نظر غایب شد.
چون از نماز فارغ گردید، گفتم: «ای فرزند رسول خدا! اگر مأمون بیاید و آن حضرت را از من طلب نماید، در جواب او چه بگویم؟»
فرمود: «خاموش شو که بزودی مراجعت خواهد کرد، ای ابوالصلت! اگر پیغمبری در مشرق رحمت نماید و وصی او در مغرب وفات کند، بدرستی که حق تعالی اجساد مطهر و ارواح منور ایشان را در اعلای علیین با یکدیگر جمع می نماید.»
حضرت جواد(ع) در این سخن بود که باز سقف شکافته شد، و آن تابوت به رحمت حی لا یموت، فرود آمد.
سپس آن حضرت، بدن مطهر امام رضا(ع) از تابوت برگرفت و در فراش به نحوی خواباند که گویا او را غسل نداده اند و کفن نکرده اند.
بعد فرمود: «برو و در سرا را بگشا تا مأمون داخل شود.» چون در خانه را باز کردم مأمون را دیدم با غلامان خود بر در خانه ایستاده بودند، پس آن ملعون داخل خانه شد و شروع به نوحه و زاری و گریه نمود، گریبان خود را چاک زد و دست بر سر زد و فریاد برآورد که: «ای سید و سرور ما! در مصیبت خود دل مرا به درد آوردی.»
بعد داخل آن حجره شد و نزدیک سر آن حضرت نشست و فرمان داد که شروع کنید در تجهیز آن حضرت، و امر کرد که قبر شریف آن حضرت را حفر نمایند.
چون شروع به حفر کردند، آنچه آن سرور اوصیاء فرمود به ظهور آمد، یعنی چون خواستند که در پس سر هارون، قبر منور آن حضرت را حفر نمایند، زمین کنده نشد.
یکی از اهل مجلس به آن لعین گفت: «تو اقرار به امامت او می نمائی؟»
او گفت: «بلی.»
آن مرد گفت: «امام می باید که در حیات و ممات بر همه کس مقدم باشد.»
پس مأمون دستور داد که قبر را در جانب قبله حفر نمایند.
چون آب و ماهیان پیدا شدند، مأمون گفت: «پیوسته امام رضا(ع) در حال حیات، عجایب و معجزاتی به ما نشان می داد، حال بعد از وفات نیز غرایب و کرامات خود را بر ما ظاهر می نماید.»
چون ماهی بزرگ ظاهر شد و ماهیان کوچک را خورد یکی از وزرای مأمون به او گفت: «می دانی که امام رضا(ع) در ضمن آن کرامات چه چیزی را به تو خبر داده است؟»
مأمون گفت: «نه! نمی دانم.»
او گفت: «آن حضرت اشاره فرموده است به آنکه مثل حکومت و پادشاهی شما بنی عباس مثل این ماهیان است و بزودی حکومت شما نابود می شود و سلطنت تان به آخر می رسد، و حق تعالی شخصی را بر شما مسلط می سازد که همچنان که این ماهی بزرگ ماهیان کوچک را خورد، شما را از روی زمین بر می اندازند و انتقام اهل بیت رسالتعلیهم‌السلام را از شما می گیرد.»
مأمون گفت: «راست می گوئی.»
و آن حضرت را مدفون ساخت و برگشت.(۴۱)

صحبت کردن جسد مطهر امام رضا (ع) با اباصلت
می گویند: بعد از اینکه امام رضا(ع) به وسیله ی مأمون ملعون به شهادت رسید، مأمون به غسل و تکفین آن حضرت امر کرد و در جنازه جناب با سر و پای برهنه و بندهای گشوده، به روش صاحبان مصیبت می رفت و برای فریب مردم به ظاهر گریه و زاری می کرد، می گفت: «ای برادر! با مرگ تو رخنه در خانه اسلام افتاد و آنچه من در مورد تو می خواستم به عمل نیامد، و تقدیر خدا به تدبیر من غالب شد.»
ابوالصلت هروی می گوید: «چون مأمون از خدمت آن جناب بیرون آمد من داخل شدم، ناگهان دیدم امام رضا(ع) نگاه کرد و فرمود: «ای ابوالصلت! آنچه خواستند کردند.» بعد مشغول ذکر خدا و تحمید و تمجید حق تعالی گردید و دیگر سخنی نفرمود.(۴۲)

_________________________________________
پی نوشت ها:
۱. این مطلب، اختلافی می باشد.
۲. سوره ی کهف، آیه ی ۲۳.
۳. البته بعضی از قضایایی که نقل شده است کلا با عبودیت و مقامات اهل بیتعلیهم‌السلام منافات دارد و کاملا دروغ و از جعلیات و اسرائیلیات می باشد.
۴. اثبات الوصیه.
۵. سوره ی جن آیه ی ۲۶.
۶. بحارالانوار، ج ۴۹ جلوه های اعجاز معصومینعلیهم‌السلام .
۷. خلاصه الأخبار.
۸. بحارالانوار، ج ۴۹.
۹. حدیقه الشیعه.
۱۰. منتهی الآمال.
۱۱. خلاصه الأخبار.
۱۲. شمس ولایت.
۱۳. منتهی الآمال.
۱۴. شمس ولایت.
۱۵. مدینه المعاجز.
۱۶. کشف الغمه.
۱۷. مناقب ابن شهر آشوب.
۱۸. بحارالانوار، ج ۴۹.
۱۹. ناسخ التواریخ.
۲۰. مدینه المعاجز.
۲۱. منتهی الآمال.
۲۲. خلاصه الأخبار.
۲۳. شمس ولایت.
۲۴. مناقب ابن شهر آشوب.
۲۵. بحارالانوار، ج ۴۹.
۲۶. حدیقه الشیعه.
۲۷. کشف الغمه.
۲۸. کشف الغمه.
۲۹. مناقب ابن شهر آشوب.
۳۰. کتاب عیون اخبار الرضا(ع) .
۳۱. عیون اخبار الرضا(ع) .
۳۲. ناسخ التواریخ.
۳۳. حدیقه الشیعه.
۳۴. شمس ولایت.
۳۵. سوره ی صف آیه ی ۸.
۳۶. جلاء العیون.
۳۷. تهذیب شیخ طوسی.
۳۸. معارف رضویه.
۳۹. سوره ی نساء، آیه ی ۱۰۸.
۴۰. عیون اخبار الرضا(ع) .
۴۱. عیون اخبار الرضا(ع) .
۴۲. جلاء العیون.

نویسنده: محمد طباطبایی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*